<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>جادوگـر سفیـد</title>
	<link>https://moonflower.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://moonflower.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>یک ستاره‌‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Wed, 20 May 2026 00:54:07 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>وقتی درونت آرامش رو غیرعادی تلقی می‌کنه</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 00:54:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تمایلم به تنهایی روز به روز داره بیشتر و بیشتر می‌شه. فکر می‌کردم با این حجم از دارو، الان باید شدت محافظه‌کار بودنم کمتر بشه، ولی هنوزم همه‌چیز رو تجزیه و تحلیل می‌کنم تا از چیزی مطمئن باشم. شاید این ویژگی خیلی جالب به نظر بیاد، منم از داشتنش بدم نمیاد، اما گاهی که توش زیاده‌روی می‌شه اضطرابم رو بی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تمایلم به تنهایی روز به روز داره بیشتر و بیشتر می‌شه. فکر می‌کردم با این حجم از دارو، الان باید شدت محافظه‌کار بودنم کمتر بشه، ولی هنوزم همه‌چیز رو تجزیه و تحلیل می‌کنم تا از چیزی مطمئن باشم. شاید این ویژگی خیلی جالب به نظر بیاد، منم از داشتنش بدم نمیاد، اما گاهی که توش زیاده‌روی می‌شه اضطرابم رو بیشتر می‌کنه.</p><p>راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم حقیقت واقعی درمورد من، اینقدر تلخ باشه؛ غیرقابل هضم و غیرواقعی. چیزی که اگه به لونای ۱۲ ساله می‌گفتی، باور نمی‌کرد. حداقلش می‌تونم بهش قول بدم که در اون لحظه‌ها، منطقی‌ترین و بهترین تصمیم ممکن رو گرفتم فارغ از تمام احساساتم.</p><p>در گذشته، گمان می‌کردم که آدمی شدیدا احساساتی باشم، ولی الان فهمیدم که همه‌چیز رو بر طبق منطق می‌چینم. و اگه جایی آسیب می‌بینم، رهاش می‌کنم حتی اگه قلبا وابسته باشم. </p><p>من دارم تلاش می‌کنم. واقعا می‌خوام لونای ۱۹ ساله، سال دیگه از خودش راضی باشه. نمی‌دونم شایدم این کمالگرایی هرگز باعث رضایت من نشه...</p><p>پزشکم چند روز پیش حرف ناراحت کننده‌ای بهم زد و هیچوقت دلم نمی‌خواست جوری باشم که "خود آزار" تلقی بشم. اما این بخش سرزنشگر وجودم توسط من ساخته نشده. باید آتیشی رو خاموش کنم که خودم نقشی در روشن شدن و شدتش نداشتم، ولی هرچقدر آب می‌پاشم بهش، شعله‌ور تر می‌شه. </p><p>بدنم آروم و قرار نداره. سردردها دیگه بخشی از وجود من شده و فقط تنها چیزی که می‌خوام یک آرامش درونیه؛ هرچند فکر کنم با وجود غیرعادی بودنش برای بدنم، بازم لذتی نخواهد داشت.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نوشتن دوباره</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 22:46:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به نظرتون چی‌کار کنم که بتونم دوباره بنویسم؟ حس می‌کنم مغزم قفل شده.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نظرتون چی‌کار کنم که بتونم دوباره بنویسم؟ حس می‌کنم مغزم قفل شده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دارم کم‌کم با ماسه‌ی روان، یکی می‌شوم.</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/28</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/28</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 21:32:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[راستش مطمئنم قرار بود بیام و درمورد یه چیزی بنویسم و حرف بزنم... ولی الان هرچقدر به مغزم فشار میارم، اصلا یادم نمیاد اون موضوع چی بود. 
بگذریم، مطمئنم دوباره افسردگیم برگشته. مثل قبل تمام وسایل اتاق رو ریختم بیرون و شروع کردم همه چیز رو مرتب چیدن. مغزم بهم می‌گفت اگه انجامش ندی تو یه بی عرضه تموم عی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راستش مطمئنم قرار بود بیام و درمورد یه چیزی بنویسم و حرف بزنم... ولی الان هرچقدر به مغزم فشار میارم، اصلا یادم نمیاد اون موضوع چی بود. </p><p>بگذریم، مطمئنم دوباره افسردگیم برگشته. مثل قبل تمام وسایل اتاق رو ریختم بیرون و شروع کردم همه چیز رو مرتب چیدن. مغزم بهم می‌گفت اگه انجامش ندی تو یه بی عرضه تموم عیاری. و همه‌ی اتاق رو دستمال کشیدم، کتابخونمو چیدم، قفسه رو چیدم و هرچیزی که تو اون اتاق بود. و باید تنهایی انجامش می‌دادم. البته که کسی کمکم نمی‌کرد ولی دلم می‌خواست محیط دورمم خالی باشه. الانم نمی‌دونم چرا اینطوری هستم. وقتی تنهام و سکوت هست، حس و حال بهتری دارم. تمرکز بیشتری دارم و انرژیم کمتر هدر می‌ره. اما وقتی صدای خونه و سر و صدای توش بیشتر می‌شه، من تا مرز روانی شدم سردرد می‌گیرم. دلیل اینکه همش دلم می‌خواد شب‌ها بیدار بمونم چیه؟ چون سکوته. هیچ سر و صدایی نیست. هیچکسی نیست که هی بره و هی بیاد. من می‌تونم نفس بکشم. </p><p>چند روزی بود اصلا حال خوبی نداشتم، تهوع و سرگیجه ولم نمی‌کرد و همزمان استرس درس‌هامو داشتم. اما خب خداروشکر حداقل با اون حالمم تونسته بودم جلو برم. الان بهترم ولی هنوز شکمم درد می‌کنه. سردردمم موندگاره. خیلی خیلی هوا گرم شده و عملا دارم آب‌پز می‌شم. اینکه امتحانات نهایی و کنکور تو اوج تابستون بیوفتن از همین الان باعث می‌شه نفسم بگیره. </p><p>نمی‌دونم چی‌کار کنم بتونم با این حجم از استرس و وسواسم کنار بیام. خودمم نمی‌دونم چطوری یهویی وضعیتم اینطور شد. حتی دلم نمی‌خواد برم دکتر. با اینکه خیلی نیاز دارم برم. حتی اگه هم برم نمی‌تونم حرف بزنم. </p><p>این وضعیت ناراحتم می‌کنه. دلم می‌خواد زودتر همه‌ی درس هام جمع بشه. می‌ترسم و نگرانم. به هیچی غیر از این فکر نمی‌کنم و حتی حوصله ندارم انرژیمو صرف چیز دیگه ای به غیر از درسم کنم.</p><p>شیمی و فیزیکم تموم بشه خیالم راحت میشه. یعنی در واقع مقدار زیادیشو خوندم ولی هی حس می‌کنم باید یک دور دیگه بخونم و کار کنم. نیاز به نظم دارم. فقط همه‌چیز رو پرت کنم و همه جوره کار کنم. ولی متاسفانه یک انسان ناتوانم که نمی‌تونه اینطوری کار کنه...</p><p>خلاصه... خسته ام و نگرانم. دلم می‌خواد متن‌های زیبایی مثل قبل بنویسم ولی هیچ جایی جز اینجا نیست که بتونم استرسمو تخلیه کنم؛ جایی که هیچکس نمی‌دونه من کی ام و باعث می‌شه نیازی نباشه فکر کنم که حالا بقیه چی درموردم فکر می‌کنن؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/28/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>1121</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 20:27:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حتی با تیزترین بخش ناخنت هم روی قلبم بکشی، اون احساسش نمی‌کنه. حتی عصبانی و غمگین نمی‌شه، شاید فقط برای لحظه‌ای نفس کشیدن رو براش سخت‌تر کنی. ولی اون بازم می‌تپه. چون تمام حقیقت رو می‌دونه. و وقتی تو همه‌چیز رو از قبل بدونی، سازش برات راحت‌تر می‌شه. جئون یریم، من عاشقت بودم، عاشقت هستم و عاشقت خواهم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حتی با تیزترین بخش ناخنت هم روی قلبم بکشی، اون احساسش نمی‌کنه. حتی عصبانی و غمگین نمی‌شه، شاید فقط برای لحظه‌ای نفس کشیدن رو براش سخت‌تر کنی. ولی اون بازم می‌تپه. چون تمام حقیقت رو می‌دونه. و وقتی تو همه‌چیز رو از قبل بدونی، سازش برات راحت‌تر می‌شه. جئون یریم، من عاشقت بودم، عاشقت هستم و عاشقت خواهم ماند. ولی دیگه مثل قبل، باعث خونریزی قلبم نمی‌شی.</p><p>پارک جونهو، اکتبر ۲۰۱۸</p><p> </p><p>+این هم یه بخش از قدیمی‌ترین داستان مشترک من و خواهرمه... و خب دوستش دارم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>الماس های کوچک</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/26</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/26</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 23:50:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نگاهم را به آسمان دوختم. این الماس های کوچک، امشب چه حرف‌هایی برای گفتن داشتند؟ نگو که تعجب کرده‌ای! معلوم است که ستاره‌ها با ما صحبت می‌کنند. هر کدام از آنها قصه‌ای برای روایت دارد.
مگر نشنیده‌ای که می‌گویند «آدم‌ها پس از مرگشان تبدیل به ستاره‌ای در آسمان می‌شوند.»؟
من به این افسانه باور دارم. زیرا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>نگاهم را به آسمان دوختم. این الماس های کوچک، امشب چه حرف‌هایی برای گفتن داشتند؟ نگو که تعجب کرده‌ای! معلوم است که ستاره‌ها با ما صحبت می‌کنند. هر کدام از آنها قصه‌ای برای روایت دارد.</p><p>مگر نشنیده‌ای که می‌گویند «آدم‌ها پس از مرگشان تبدیل به ستاره‌ای در آسمان می‌شوند.»؟</p><p>من به این افسانه باور دارم. زیرا همیشه بین آن همه قصه‌ی مختلف، یک نور ثابت کوچک مقابل من قرار دارد. شاید با خودت بگویی که چگونه ممکن است تفاوتش را با دیگر ستارگان بفهمم؟ ولی این برایم واضح است. قلبم این را می‌گوید. در نگاهم درخشان تر از تمامی ستاره‌هاست و چشمک زنان به من نگاه می‌کند، انگار که دارد برایم دست تکان می‌دهد.</p><p>می‌دانم که او... تبدیل به همان نور شده است. هم دور است و هم نزدیک؛ آن‌قدر نزدیک که برقش را با چشمانم می‌بینم و آن‌قدر دور که دستم به او نمی‌رسد. اما می‌توانم احساس کنم که فاصله‌ی بینمان روز به روز دارد کمتر می‌شود.</p><p>چقدر دلم برایت تنگ شده. کاش دنیا این‌گونه با من بی‌رحم تا نمی‌کرد، طوری که هر خاطره‌ای که می‌توانستیم باهم بسازیم در یک شب به فنا رود.</p><p>تنها یادگاری‌ات کنارم است. دیدنش به من حس عجیبی می‌دهد. گاهی به این فکر می‌کنم که تو در آن روزها این شیء را در دستت داشتی؟ و حالا در دستان من جای دارد.</p><p>چیزی به سالگرد رفتنت نمانده... کاش بیشتر باهم وقت می‌گذراندیم. می‌دانی؟ دلم می‌خواهد که اگر دقیقه‌های منم در این دنیا به پایان برسد، جای من کنار تو باشد. ستاره‌ای کوچک در کنار تو. شاید این‌گونه بتوانیم بیشتر در کنار هم باشیم.</p><p>7 اکتبر 2006 </p><p> -731 ستاره کاغذی-</p></blockquote><p>چیزی که الان خوندید یک بخش از داستانی هست که دارم می‌نویسم، اما متاسفانه در حال حاضر بخاطر تمرکز روی درس‌هام متوقفش کردم. امیدوارم یه روز بتونم تمامش کنم. چاپ کردنش خیلی بلند پروازیه، بنابراین همون چند مخاطب کم و حامی های همیشگیش موندگار باشن برام کافیه:")</p><p>حالتون چطوره؟ امیدوارم همگی خوب باشید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/26/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>داستان تکراری، آدم عادی</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 21:44:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند وقتی هست که در سکوت غرق شدم، کم‌کم داشتم صدای خودم رو فراموش می‌کردم. می‌دونید؟ تقصیر من نبودا... چیزی نبود که خودم می‌خواستم... فقط نمی‌دونم.
انگار یادم رفته چطور می‌تونم دوباره بنویسم. احساس راحتیم با آدم‌ها دوباره از بین رفته. فکر کنم راوی راست می گفت، دوباره افسردگی داره بهم سلام می‌کنه. در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقتی هست که در سکوت غرق شدم، کم‌کم داشتم صدای خودم رو فراموش می‌کردم. می‌دونید؟ تقصیر من نبودا... چیزی نبود که خودم می‌خواستم... فقط نمی‌دونم.</p><p>انگار یادم رفته چطور می‌تونم دوباره بنویسم. احساس راحتیم با آدم‌ها دوباره از بین رفته. فکر کنم راوی راست می گفت، دوباره افسردگی داره بهم سلام می‌کنه. در خونه ام رو بهش قفل کردم که نیاد، ولی می‌ترسم از همون باریکه در یهویی جلوی روم سبز شه.</p><p>دلم می‌خواد گوشی رو خاموش کنم و فقط نباشم. نمی‌دونم چقدر، تو این تنهایی غرق شم و بمیرم یا دوباره جون بگیرم و بلند شم. مسلما احتمال اولی خیلی قوی تره. شاید بخاطر همینه تا الان انجامش ندادم.</p><p>نمی‌دونم واقعا. همین که نیومدم اینجا بنویسم خودش نشونه پررنگیه... یادم نمیاد قبلا چی‌کار می‌کردم</p><p>امروز یکم وضعیتم بهتره و سنگینی کمتری حس می‌کنم ولی صادقانه می‌گم، یادم نمیاد قبلا چی‌کار می‌کردم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قفس</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/24</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/24</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 01:06:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی همه‌چیز برای من شکل قفس می‌شه. یکی که با بقیه قفس‌ها متفاوته. تماما پوشیده و تاریکه؛ فقط یک بخش کوچیکی از اون آزاده، فقط برای اینکه نفس‌هام تمام نشن. به زور زنده نگه‌ام داشتن. ذره ذره مغزم برای بقا خورده می‌شه و من کم‌کم هیچ‌چیز رو به خاطر نمیارم. گاهی نمی‌تونم باور کنم اطرافم رو. گاهی نمی‌تونم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی همه‌چیز برای من شکل قفس می‌شه. یکی که با بقیه قفس‌ها متفاوته. تماما پوشیده و تاریکه؛ فقط یک بخش کوچیکی از اون آزاده، فقط برای اینکه نفس‌هام تمام نشن. به زور زنده نگه‌ام داشتن. ذره ذره مغزم برای بقا خورده می‌شه و من کم‌کم هیچ‌چیز رو به خاطر نمیارم. گاهی نمی‌تونم باور کنم اطرافم رو. گاهی نمی‌تونم بشنوم صداهارو. حتی اگه همین‌ الان سقف هم روی سرم بریزه، نمی‌تونم فریاد بزنم. چون نمی‌بینم. همه‌چیز انگار تاریک شده. و روز به روز این قفسی که توش اسیر شدم تنگ و تنگ‌تر می‌شه. اگر اتفاقی برام بیوفته، من بعد از چندین روز تازه می‌تونم اثرش رو احساس کنم و متوجه بشم که این مسئله ناراحتم کرده. خلاصه... الان اونقدر کور شدم که همون نوری که از اون بخش کوچیک میاد رو نمی‌تونم ببینم. </p><p>نهایتا، یا این قفس اونقدری تنگ می‌شه که استخوان‌هام رو درجا خرد می‌کنه، یا من اونقدر قدرتمند می‌شم که این قفس رو متلاشی کنم. نمی‌دونم که کدوم یکیمون قراره شکست بخوره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/24/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خاطره</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/23</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/23</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 02:12:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یعنی روزی می‌شه که تمام این خستگی‌ها و بی‌تابی‌هام بشه خاطره؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یعنی روزی می‌شه که تمام این خستگی‌ها و بی‌تابی‌هام بشه خاطره؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/23/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بی‌خوابی</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Apr 2026 01:37:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی اضطرابم بیشتر می‌شه، بی‌خوابی منم بیشتر می‌شه. دو شبانه روزه سر جمع کمتر از ۱۰ ساعت خوابیدم. چشمامو می‌بندم، غلت می‌خورم یا هرکاری سخت خوابم می‌گیره. از اینکه همیشه با این بی‌خوابی درگیرم متنفرم. واقعا به آدم‌هایی که به آسونی می‌خوابن حسودیم می‌شه. دلم می‌خواست منم تا سرمو می‌ذارم رو بالشت سریع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی اضطرابم بیشتر می‌شه، بی‌خوابی منم بیشتر می‌شه. دو شبانه روزه سر جمع کمتر از ۱۰ ساعت خوابیدم. چشمامو می‌بندم، غلت می‌خورم یا هرکاری سخت خوابم می‌گیره. از اینکه همیشه با این بی‌خوابی درگیرم متنفرم. واقعا به آدم‌هایی که به آسونی می‌خوابن حسودیم می‌شه. دلم می‌خواست منم تا سرمو می‌ذارم رو بالشت سریع به خواب برم، ولی حتی اگه کل روز عمدا خودم رو خسته خسته کنم بازم با کلی دردسر خوابم می‌بره. واژه درست‌ترش اینه که در واقع بیهوش می‌شم. دلم می‌خواد آسوده‌خاطر باشم. بدون عذاب وجدان، فقط سرمو بذارم و بگیرم بخوابم. کلی کلی بخوابم. تمام این بی‌خوابی‌هارو جبران کنم. می‌دونم این خستگی من از بی‌خوابیه، ولی نمی‌دونم چی‌کار کنم که بهتر خوابم ببره. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یادداشت پنج</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 03:05:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به احتمال ۹۰ درصد هیچکس نیست که الان این رو بخونه، پس منم می‌نویسمش به هوای اینکه کسی نیست. 
خیلی گیج و خسته ام. الان نیم ساعته در حال کلنجار رفتن با یک سوال فیزیکم که بتونم خودم راه حلشو پیدا کنم و هنوزم تا نصفشو می‌رم و نمی‌شه. واقعا سخته. شاید حق با موژانه، باید قبول کنم یه سری چیزا واقعا سختن و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به احتمال ۹۰ درصد هیچکس نیست که الان این رو بخونه، پس منم می‌نویسمش به هوای اینکه کسی نیست. </p><p>خیلی گیج و خسته ام. الان نیم ساعته در حال کلنجار رفتن با یک سوال فیزیکم که بتونم خودم راه حلشو پیدا کنم و هنوزم تا نصفشو می‌رم و نمی‌شه. واقعا سخته. شاید حق با موژانه، باید قبول کنم یه سری چیزا واقعا سختن و طاقت‌فرسا. شاید طبیعیه که اینقدر باید باهاش کلنجار برم. اما یه بخشی از مغزم می‌گه هیچ چیزی نیست که نتونی از پسش بربیای. یعنی انگار که مغزم خیلی به خودش اعتماد داره که می‌تونه انجامش بده. این خوبه ها، ولی هنوز به اون درجه نرسیده که واقعی بشه. یعنی چطور بگم. می‌دونم حرفام زیادی متناقض یا حتی بی‌معنا هستند، ولی نمی‌تونم درست بیانشون کنم. چطور بگم... انگار که می‌دونی می‌تونی ولی همزمان انگار نمی‌تونی ولی زورت میاد قبول کنی نمی‌تونی چون فکر می‌کنی می‌تونی آه. نمی‌دونم چطور بگمش فقط. </p><p>کاش فقط زودتر این کابوس تمام شه. از این ویژگیم که با هرچیزی کنار میام متنفرم. قرار نیست اینقدر همه‌چیز نرمال باشه تو دیدم چون نیست. دلم می‌خواد فقط غر بزنم غر بزنم و غر بزنم بدون اینکه کسی ازم بخواد براش واضح تر بگم و همه‌ی این خزعبلاتم رو بفهمه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از لونای ۱۸ ساله به لونای ۱۹ ساله</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Apr 2026 00:01:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لونای عزیز؛
حالا که داری به ۱۹ سالگی پا می‌گذاری، از من ۱۸ ساله‌ات، چیزهایی را به یادگار نگه دار:
امسال قول بده با خودت مهربان‌تر باشی. نگذار دیگر آدم‌ها تو را تحقیر کنند و از دلسوزی‌ات سواستفاده کنند. 
این‌بار دعوا کردن را یاد بگیر. نه برای اینکه آدم شری شوی، برای اینکه دیگر موقع دفاع کردن از خودت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/736;" src="http://upha.ir/uploads/7edf81851356.jpg" width="736" height="736"></figure><p>لونای عزیز؛</p><p>حالا که داری به ۱۹ سالگی پا می‌گذاری، از من ۱۸ ساله‌ات، چیزهایی را به یادگار نگه دار:</p><p>امسال قول بده با خودت مهربان‌تر باشی. نگذار دیگر آدم‌ها تو را تحقیر کنند و از دلسوزی‌ات سواستفاده کنند. </p><p>این‌بار دعوا کردن را یاد بگیر. نه برای اینکه آدم شری شوی، برای اینکه دیگر موقع دفاع کردن از خودت نترسی و کوتاه نیای. </p><p>دوستانت را نگه دار و هرگاه دیدی در ارتباط با آنها دچار آسیب می‌شوی، دیگر ادامه‌‌ش نده. هرچند پیشنهاد من به تو این است که ارتباط‌های خودت را دیگر خیلی نزدیک نکنی و بگذاری مانند گذشته همان حد و مرز ها باقی بمانند.</p><p>به داستان نویسی‌ت ادامه بده و مایوس نشو. این‌بار به خودت قول بده آن داستانت را تا آخر می‌نویسی و تمامش می‌کنی. ما هنوز یک داستان نیمه تمام دیگر هم داریم یا شاید هم دوتا؟ </p><p>کتاب‌های بیشتری هم بخوان. ژانر های مختلف. پیشنهادم به تو نوشتن یک لیست است و باید آن را تا ۲۰ سالگی‌ات خط بزنی. </p><p>رسیدگی به خودت را فراموش نکن. سلامتی‌ات و پوستت از همه‌چیز مهم‌تر است. </p><p>امیدوارم تلاش‌های ۱۸ سالگی‌ات به یاد نرود. ممنونم که لونای ۱۷ ساله را سربلند کردی. حالا نوبت این است که لونای ۱۹ ساله هم باعث سربلندی‌ام شود. </p><p>تولدت مبارک. به تو قول می‌دهم که امسال، سال بهتری خواهد بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>34</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یادداشت چهار</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 21:49:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز بالاخره تونستم مقاومت کنم و برم دکتر. حقیقتش رو بخوام بگم دلیل پررنگی که نمی‌خواستم برم احساس بدی بود که بهم دست می‌داد. ولی دیگه نمی‌تونستم تا ابد با همین حس بمونم و با خودم گفتم شاید اگه برم حس بدم هم از بین بره. بی‌حوصله میکاپ کردم ولی یکی از بهترین خط چشم های عمرم رو کشیدم. رژ لبمم هم خیلی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز بالاخره تونستم مقاومت کنم و برم دکتر. حقیقتش رو بخوام بگم دلیل پررنگی که نمی‌خواستم برم احساس بدی بود که بهم دست می‌داد. ولی دیگه نمی‌تونستم تا ابد با همین حس بمونم و با خودم گفتم شاید اگه برم حس بدم هم از بین بره. بی‌حوصله میکاپ کردم ولی یکی از بهترین خط چشم های عمرم رو کشیدم. رژ لبمم هم خیلی خیلی موردعلاقم در اومد. اما جدیدا فرفری موهام منظم نمی‌ایسته و رومخمه.</p><p> یکم انرژی گرفتم که روی چپتر های جدید داستانم کار کنم. هروقت به یکی معرفیش می‌کنم و ازش می‌خوام بخونه، و حتی بابتش کنجکاو می‌شه خیلی هیجان زده می‌شم و دلم می‌خواد بنویسم. انگار انرژی نوشتن از یک حمایت کوچیک به دست میاد. خوشحالم می‌کنه. هرچند می‌دونم افرادی که اون رو می‌خونن با آخرش من رو نفرین می‌کنن ولی همینه که هست کاریش نمی‌تونم کنمD:</p><p>دلم می‌خواد سریال جدیدی شروع کنم. تو ذهنم همش my demon هست. به نظرتون ببینمش؟</p><p>کاشکی نت‌ها هم زودتر وصل شه که شدیدا دلتنگ گنشین و مپ قشنگش هستم. اگه وصل بشه فکر می‌کنم فقط می‌رم می‌کردم توی دشت‌هاش و رفع دلتنگی می‌کنم.</p><p>دو روز دیگه ۱۹ سالم می‌شه ولی امسال برای اولین باره که هیچ حسی نسبت به تولدم ندارم. دکترم امروز می‌گفت که من امسال ذهنم زیادی درگیره برای همین نمی‌تونم به تولدم فکر کنم. گمونم حق با اون باشه. چون من حتی روز تولدمم برنامه شلوغی دارم.</p><p>+قالبم کسل کننده نشده؟ نمی‌دونم چی‌کارش کنم جذاب‌تر بشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یادداشت سه</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Apr 2026 01:45:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز روز خیلی خوبی رو گذروندم. حالم این چند روز گرفته بود و بالاخره یه شرایطی پیش اومد و رفتیم شهرستانی که قبلاً توش زندگی می‌کردیم و رفتم پیش یکی از دوست‌های عزیزم.ریحان، دوست بچگی من که باهم بزرگ شدیم. کلی وراجی کردم و صحبت کردم. اونم موهام رو برام با اتو صاف کرد و خیلی حالت قشنگی گرفت. کلی باهم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز روز خیلی خوبی رو گذروندم. حالم این چند روز گرفته بود و بالاخره یه شرایطی پیش اومد و رفتیم شهرستانی که قبلاً توش زندگی می‌کردیم و رفتم پیش یکی از دوست‌های عزیزم.ریحان، دوست بچگی من که باهم بزرگ شدیم. کلی وراجی کردم و صحبت کردم. اونم موهام رو برام با اتو صاف کرد و خیلی حالت قشنگی گرفت. کلی باهم خندیدیم و عکس های یادگاری گرفتیم. بعدش یکی از دوست‌های دیگه‌مون، سلاله بهمون زنگ زد و پیشنهاد داد بریم کافه. همون کافه‌ای که من قبلاً دوست داشتم ببینم. اونجا رفتیم و کلی باهم صحبت کردیم و میم چی بازی کردیم. خیلی خندیدیم و خوش گذشت. بازی بامزه ای بود. کمی بعدش یک آشنا از همکلاسی دبستانم که چندین سال بود ندیده بودمش رو دیدم. ما از اون دختر خوشمون نمیومد و خب الان هم خیلی وایب بدتری داشت. بگذریم. </p><p>بعدش هم تصمیم گرفتیم با بچه‌ها بریم کمی قدم بزنیم و تو بازار تاب بخوریم. بعد از اینکه رفتیم مرکز تجاری، تا اومدیم بیرون دیدیم هوا شدیدا گرمه و ارزش نداره بیشتر بریم بگردیم. خوشبختانه بابای من اون موقع اومده بود و تو بازار بودند. اومدن مارو سوار کرد و ما رفتیم خونه‌ی اون یکی دوستم. حدودا نیم ساعت تا چهل دقیقه که کارای بابام تمام بشه اونجا بودیم و باهم ورق بازی کردیم. بازی جالبی بود که حالا اسمش رو یادم نمیاد ولی به اونو شباهت داشت.</p><p>بعدشم که با ریحان برگشتیم خونشون که وسایلم رو بردارم و خداحافظی کردیم. خواهرمم با گربه‌ای که داشتن، کیلو شروع کرده بود بازی کردن‌. میلو خیلی ناز و گوگولیه. امروز همش خواب آلود بود. </p><p>خلاصه... این روز ارزش داشت که یه جایی یادداشتش کنم که یادم نره. حیف که غزل نبود، جای اون خیلی خالی بود. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آهنگ</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Apr 2026 22:43:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم می‌خواد بنویسم، اما خالی تر از همیشه ام و شاید بهتره بگم بی‌حوصله تر از همیشه. اگه هستید می‌شه آهنگ موردعلاقتون رو بهم معرفی کنید تا گوش کنم؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم می‌خواد بنویسم، اما خالی تر از همیشه ام و شاید بهتره بگم بی‌حوصله تر از همیشه. اگه هستید می‌شه آهنگ موردعلاقتون رو بهم معرفی کنید تا گوش کنم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یادداشت دو</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2026 01:57:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حقیقتا نمی‌فهمم چه اتفاقی داره می‌افته، فقط یهویی می‌بینم دوباره تو همون موقعیتی هستم که دیشب بودم. دوباره شب شده و من بیدارم. مغزم فیزیک نمی‌فهمه، انگار که نه انگار این همه تمرینش کردم ولی انگاری سوالات حرکت شناسی کلا سختن. شاید واقعا مشکل از من نیست. ۱۰ روز دیگه تولدمه و اصلا حسش نمی‌کنم. نه هیجان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حقیقتا نمی‌فهمم چه اتفاقی داره می‌افته، فقط یهویی می‌بینم دوباره تو همون موقعیتی هستم که دیشب بودم. دوباره شب شده و من بیدارم. مغزم فیزیک نمی‌فهمه، انگار که نه انگار این همه تمرینش کردم ولی انگاری سوالات حرکت شناسی کلا سختن. شاید واقعا مشکل از من نیست. ۱۰ روز دیگه تولدمه و اصلا حسش نمی‌کنم. نه هیجانی براش دارم نه برنامه‌ای. مثل یه روز معمولی دیگه‌ست، غیر از اینه؟ </p><p>فکر کنم سرما خوردم. همیشه تو بدترین موقعیت‌ها سرما می‌خورم. باور نکردنیه. یه گیم بامزه ای پیدا کردم که شباهت کمی به گنشین داره و باعث شده دلم بیشتر تنگ بشه برای بازی قشنگم :( ولی خب اینم سرگرمی بامزه ایه خوشم میاد ازش. </p><p>اگه فردا حوصله داشته باشم کتاب جدید شروع می‌کنم :&gt; کتاب خوندن خیلی حالم رو بهتر می‌کنه. </p><p>هستید باهم صحبت کنیم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		<category>یادداشت</category>
	</item>
	<item>
		<title>یادداشت یک</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Sat, 28 Mar 2026 03:25:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ساعت سه شب شده و من طبق معمول بیدارم و به کارهای عقب افتاده روز می‌رسم، یه جورایی کار‌های مهم‌تر. خونه همیشه سروصدا داره و صداها جوری نیستن که بشه نادیده‌شون گرفت. نمی‌دونم هم چه بلایی سرم اومده که نمی‌تونم صداها رو تحمل کنم و کوچیکترین صداها رو از دور هم می‌شنوم. پارسال متوجه این ویژگیم شدم. وقتی ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت سه شب شده و من طبق معمول بیدارم و به کارهای عقب افتاده روز می‌رسم، یه جورایی کار‌های مهم‌تر. خونه همیشه سروصدا داره و صداها جوری نیستن که بشه نادیده‌شون گرفت. نمی‌دونم هم چه بلایی سرم اومده که نمی‌تونم صداها رو تحمل کنم و کوچیکترین صداها رو از دور هم می‌شنوم. پارسال متوجه این ویژگیم شدم. وقتی که خواهرم داشت اون سر پذیرایی طراحی می‌کرد و من با شنیدن صدای مدادش فقط موهای تنم سیخ شد و ازش خواستم آروم‌تر کار کنه و بعدش خودش گفت که چطور میگی که صداشو می‌شنوی؟ یک بار دیگه هم این مسئله سر جلسه کنکورم افتاد، وقتی که صندلیم کنار آیلار بود و فکر می‌کنم نوک مدادش شکسته بود؟ من حواسم به جای دیگه بود و اون نوکش رو یه جایی پرت کرد که از قضا فکر کنم از کنار من رد شد یا بهم خورد، و من همون لحظه واکنش دادم و مسیری که ازش این حس رو پیدا کرده بودم رو دنبال کردم و نگاه آیلار کردم. خودش هم گفته بود واقعا حسش کردی؟ چطوری فهمیدی اصلا؟</p><p>اون روز این مسئله خیلی برام تعجب برانگیز بود. و هرچی بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم که انگار سنسور هام زیادی کار می‌کنن و بعدش متوجه شدم این انگار واکنش محافظه‌کارانه‌ی بدنمه. انگار که همیشه می‌خواد آماده باشه تا با یه چیز کوچیک احساس خطر کنه. و مسئله اینجاست که چیزهای بزرگ و ترسناکی که اتفاق می‌افتن واکنش دهی من نسبت بهشون کمتره. شاید هم این واقعا برای همه اینطوریه نمی‌دونم. چیزی که هیچوقت هم درکش نکردم دیدن تلویزیون با صدای خیلی بلنده، چطور واقعا تحمل می‌کنن بقیه. من احساس می‌کنم توی کل مغزم می‌چرخه و بعدش مثل یک چکش می‌کوبه و می‌کوبه. از صداها متنفرم. </p><p>کلا نمی‌دونم چرا از چیزایی که متنفرم برای بقیه عجیب بوده همیشه. شاید واقعا یه روز باید لیستشون کنم و بعد کنار هم مقایسه‌شون کنم. شاید واقعا عجیبن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<category>یادداشت</category>
	</item>
	<item>
		<title>پرش فکری</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Fri, 27 Mar 2026 12:50:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم می‌خواد چپتر های جدید داستانم رو بنویسم، ولی دوباره قلمم قفل شده. دوست دارم بشینم و گنشین بازی کنم، اما حالا حالا ها نت نداریم. دلم می‌خواد کتاب بخونم، اما چشمام خیلی می‌سوزه. هرچند غیر از درس خوندن تنها تفریحم همین کتاب خوندنه. خیلی خیلی دلتنگ بودم. من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم و همیشه وقتی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم می‌خواد چپتر های جدید داستانم رو بنویسم، ولی دوباره قلمم قفل شده. دوست دارم بشینم و گنشین بازی کنم، اما حالا حالا ها نت نداریم. دلم می‌خواد کتاب بخونم، اما چشمام خیلی می‌سوزه. هرچند غیر از درس خوندن تنها تفریحم همین کتاب خوندنه. خیلی خیلی دلتنگ بودم. من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم و همیشه وقتی با بابام می‌رفتیم لوازم تحریری، من کل مدت هوش و حواسم سمت قفسه کتاب‌ها بود. زیاد نمی‌تونستم اون مواقع کتاب بخرم، با همون معدود کتاب‌هایی که داشتم و چندین بار خونده بودمشون خوشحال بودم. حالا که فکرشو می‌کنم هنوزم همین اخلاقم باقی مونده.</p><p>دلم می‌خواد پازل درست کنم، آخرین باری که پازل درست کردم فکر می‌کنم ۱۲ ساله بودم. الان با وجود شیطون بودن داداشم و همچنین نداشتن یه مکان مناسب برای پازل درست کردن، ازش محرومم. به هرحال منطقی‌ترین تصمیم همینه.</p><p>یه زمانی شطرنجم خیلی خوب بود، اما الان انگار یه تازه‌کار خسته ام که حتی حواسش به حرکاتش نیست. شاید بعد کنکورم باید جدی بهش رسیدگی کنم. شطرنج خیلی جذابه و واقعا تمرکز بالایی می‌خواد.</p><p>اصلا نمی‌دونم چرا این صفحه رو باز کردم این چرت و پرت هارو نوشتم، فکر کنم فقط دلم می‌خواست صحبت کنم‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کتاب</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Wed, 25 Mar 2026 21:32:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تنها چیزی که اخیرا حس و حال خوبی بهم می‌ده کتاب خوندنه. هرچند نمی‌تونم از ژانر جنایی-معمایی بیام بیرون و نیازمند پیشنهادات شما برای ژانرهای دیگه هستم. کتابی که کسل‌کننده باشه رو نمی‌خوام. اگه پیشنهادی دارید ممنون می‌شم باهام به اشتراک بذارید. :> 
+ترجیحم بیشتر رمان هست :>]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تنها چیزی که اخیرا حس و حال خوبی بهم می‌ده کتاب خوندنه. هرچند نمی‌تونم از ژانر جنایی-معمایی بیام بیرون و نیازمند پیشنهادات شما برای ژانرهای دیگه هستم. کتابی که کسل‌کننده باشه رو نمی‌خوام. اگه پیشنهادی دارید ممنون می‌شم باهام به اشتراک بذارید. :&gt; </p><p>+ترجیحم بیشتر رمان هست :&gt;</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سکوت آزاردهنده یا لذت‌بخش؟</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Wed, 25 Mar 2026 00:46:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم می‌خواد از هرکسی و هرچیزی که می‌شناختم فاصله بگیرم و دور شم. اصلا دلم می‌خواد توی یه مکانی باشم که همه غریبه باشن. هیچکس ندونه من کی‌ام چی‌ام کجام. هیچی. مطلقا هیچی. همین الانشم افراد زندگیم به جز خانواده‌ام نمی‌دونن. وقتی به این فکر می‌کنم که بازم یه سری چیزای محدودی هست که اونا می‌دونن حس ناام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم می‌خواد از هرکسی و هرچیزی که می‌شناختم فاصله بگیرم و دور شم. اصلا دلم می‌خواد توی یه مکانی باشم که همه غریبه باشن. هیچکس ندونه من کی‌ام چی‌ام کجام. هیچی. مطلقا هیچی. همین الانشم افراد زندگیم به جز خانواده‌ام نمی‌دونن. وقتی به این فکر می‌کنم که بازم یه سری چیزای محدودی هست که اونا می‌دونن حس ناامنی بهم دست می‌ده. گاهی دلم نمی‌خواد از ذهن‌ها فراموش شم، ولی همزمان مثل الان، دلم می‌خواد هیچکس من رو نشناسه. می‌دونید؟ الان از این تنهایی خوشم میاد. من فضای بلاگیکس رو دوست ندارم، ولی الان که هیچکس نمی‌دونه من کی‌ام حس راحت‌تری بهم می‌ده. اصلا انرژی‌ای برای چک کردن همه‌ی وبلاگ‌ها خرج نمی‌کنم و می‌دونم هیچکسم ازم توقعی نداره. ظاهر اینجا دیگه برام مهم نیست. صرفا میام و می‌نویسم. دیگه به حس وبلاگ نویسیش اهمیت نمی‌دم. حقیقتا نمی‌دونم شاید چون از این ناراحتم که فهمیدم تمام افکارم درمورد یه آدمی که می‌شناسم درست در اومده و بازم دارم خودمو بابت اینکه حس ششمم رو نادیده گرفتم و گفتم «سخت نگیر بابا یکم گاردتو بیار پایین» سرزنش می‌کنم که بی‌فایده‌ست. آه. این چیزا خیلی مهم نیست بگذریم...</p><p>همیشه تنها راه حلم دوری از هرجاییه که من رو می‌شناسن. فرار از صحبت کردن. از هرچیزی. فکر می‌کنم این بار هم قراره طولانی باشه. چون حتی از صحبت کردن با دکترمم فراری شدم و نمی‌دونم کی قراره دوباره همه‌چیز به حالت عادی برگرده، چون اصلا یادم نمیاد قبلا چطور بوده. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>46</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قصه‌ی مهتاب</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Mon, 23 Mar 2026 20:19:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نور ملایم ماه، تاریکی شب را شفاف‌تر کرده بود؛ گویی که در حال نوازش آسمان نیلی بود. ماه به آرامی روی سطح آب نشسته بود، مانند لکه‌‌ای لرزان از نقره که با هر نسیم خط خطی می‌شد. باد خنکی لای موهایم پیچید و آن‌ها را به رقص وادار کرد. وقتی که صورتم را به جهت باد چرخاندم، نور آبی رنگ و سردی، چشم‌هایم را گر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1256/736;" src="http://upha.ir/uploads/238b07e6eaf5.jpg" width="1256" height="736"></figure><p>نور ملایم ماه، تاریکی شب را شفاف‌تر کرده بود؛ گویی که در حال نوازش آسمان نیلی بود. ماه به آرامی روی سطح آب نشسته بود، مانند لکه‌‌ای لرزان از نقره که با هر نسیم خط خطی می‌شد. باد خنکی لای موهایم پیچید و آن‌ها را به رقص وادار کرد. وقتی که صورتم را به جهت باد چرخاندم، نور آبی رنگ و سردی، چشم‌هایم را گرفت. یک دختر، با موهای نقره‌ای یخی از جنس ماه و هاله‌ای از سرما مقابلم روی رودخانه ایستاده بود. چهره‌اش را به وضوح ندیدم، اما می‌توانستم روشناییش را احساس کنم؛ گویی که او دختر مهتاب است. </p><p>بادی که مرا به این جهت کشانده بود، مانند دعوت‌نامه‌‌ای برای تماشای رقص دختر مهتاب بود. قدم به قدم زیر نور ماه می‌رقصید. بلور‌‌های یخ زیر پاهایش این صحنه را چندین برابر زیباتر کرده بود. هر حرکت جوری بود که انگار بندهای دورش را باز می‌کرد. این رقص یک آزادی تمام بود. شاید آنچه در رقص او می‌دیدم، آرزویی بود که سال‌ها در خودم دفن کرده بودم. سرمای حضورش به استخوان نمی‌رسید؛ به روحم می‌نشست. در شبی سرد، تنها، در تک نور امیدش برای آزادی چنگ می‌زد. تمام رقصیدنش پیام رهایی می‌داد. نمی‌دانم؛ دختر مهتاب با زنجیری به شب‌ها وصل شده بود، یا قصه‌ی مهتاب گسترده‌تر از این حرف‌ها بود.</p><p>مهتاب می‌رقصید و من برای اولین‌ بار فهمیدم آزادی همیشه گرم نیست.</p><p>-لونا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روز های تکراری</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Mon, 23 Mar 2026 09:38:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به کتاب‌ها و تست‌هایی که باید کار کنم نگاه می‌کنم نفسم می‌گیره. با اینکه این همه خوندم ولی هنوز حجم زیادی از دروس باقی مونده. دیروز به بابام می‌گفتم کنکور برای یه آدم ۱۸ ساله یکم زیادی سخت نیست؟ 
پارسال وضعیت خیلی سخت تر از امسال بود، شایدم امسال بخاطر داروهام بی‌حسم و اصلا نمی‌فهمم استرسمو. حسش نمی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به کتاب‌ها و تست‌هایی که باید کار کنم نگاه می‌کنم نفسم می‌گیره. با اینکه این همه خوندم ولی هنوز حجم زیادی از دروس باقی مونده. دیروز به بابام می‌گفتم کنکور برای یه آدم ۱۸ ساله یکم زیادی سخت نیست؟ </p><p>پارسال وضعیت خیلی سخت تر از امسال بود، شایدم امسال بخاطر داروهام بی‌حسم و اصلا نمی‌فهمم استرسمو. حسش نمی‌کنم می‌دونید؟ یعنی می‌دونم نگرانم ولی نمی‌تونم بفهممش. چطور بگم... انگار که می‌دونید کشیدن دندون درد داره ولی بی‌حسی اجازه نمی‌ده شما بفهمید. </p><p>فیزیک و شیمیم خیلی عقبه. دلم می‌خواد فقط زودتر تموم شه. ای کاش امسال آخرش باشه. یادم نمیاد زندگی بدون استرس کنکور چه شکلی بود. فقط می‌دونم از همون راهنمایی استرس کنکور رو داشتم تا به الان. چون می‌دونم تنها راهمه. اونم با محدودیت. رشته‌های شهریه‌پرداز رو حتی نمی‌تونم بهش فکر کنم. نمی‌دونم ممکنه من از پسش بربیام؟ می‌دونم هوشش رو دارم، استقامتشو دارم و اراده کنم میتونم، ولی نمی‌دونم بدنم چقدر کشش داره... شاید فقط باید در رو روی خودم قفل کنم و بدون نگاه کردن به ساعت بخونم؟ </p><p>تولدم نزدیکه... نمی‌دونم باور کنم اینقدر سریع یک سال گذشته و من دارم ۱۹ ساله می‌شم. دیروز به بابام می‌گفتم که حس می‌کنم توی ۱۶ سالگیم قفل شدم و هرگز دیگه بزرگ نشدم. خندید و گفت که شبیه منی، منم با اینکه ۴۷ سالمه ولی حس می‌کنم یه جوون ۲۴ ۲۵ ساله ام و انگار بزرگ نشدم. خیلی عجیبه. اینطور نیست؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لحظات پایانی...</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Fri, 20 Mar 2026 15:21:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه سال دیگه هم گذشت. چه سخت چه آسون. این گذر زمان بهمون نشون داد که هرچقدر هم سخت بگذره... مهم اینه که می‌گذره و موندگار نیست. هرچند، یه سری اثرهایی که می‌ذاره هرگز پاک نمی‌شن. خوشحالم امسال هم تموم شد. امیدوارم سال بعدی، سرشار از اتفاقای خوب، خوشحالی، امید و زندگی باشه که وقتی به آخرش برسیم، ازش با...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه سال دیگه هم گذشت. چه سخت چه آسون. این گذر زمان بهمون نشون داد که هرچقدر هم سخت بگذره... مهم اینه که می‌گذره و موندگار نیست. هرچند، یه سری اثرهایی که می‌ذاره هرگز پاک نمی‌شن. خوشحالم امسال هم تموم شد. امیدوارم سال بعدی، سرشار از اتفاقای خوب، خوشحالی، امید و زندگی باشه که وقتی به آخرش برسیم، ازش با خوبی و خوشحالی یاد کنیم. </p><p>به خودم افتخار می‌کنم که تونستم امسال چندین قدم بهتر از پارسالم باشم. </p><p>سال نوی همگی مبارک، با آرزوی بهترینها برای همه، حتی اونایی که نمی‌شناسمشون. 🤍</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قفل شده به زمین</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2026 09:18:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مدت طولانی ایه که نمی‌تونم به آسونی بیدار شم. صدای هیچکس رو نمی‌شنوم و بخوام خیلی خودمونی بگم، بیهوش می‌شم. قرار بود امروز برم دکتر، ولی خواب موندم و نوبتم رو از دست دادم. مهم نیست آلارمم زنگ بخوره یا یه نفر دیگه بیدارم کنه، من بیدار نمی‌شم. 
در همین حال مشکل به خواب رفتن هم دارم. یعنی با کلی دردسر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مدت طولانی ایه که نمی‌تونم به آسونی بیدار شم. صدای هیچکس رو نمی‌شنوم و بخوام خیلی خودمونی بگم، بیهوش می‌شم. قرار بود امروز برم دکتر، ولی خواب موندم و نوبتم رو از دست دادم. مهم نیست آلارمم زنگ بخوره یا یه نفر دیگه بیدارم کنه، من بیدار نمی‌شم. </p><p>در همین حال مشکل به خواب رفتن هم دارم. یعنی با کلی دردسر و غلت خوردن شب‌ها چشمام رو هم می‌ره یا بخوام خیلی خودمونی بگم، منتظر می‌مونم تا بیهوش بشم. </p><p>این وضعیت خیلی کلافه ام کرده. هرچقدر هم بخوابم و استراحت کنم، بدن دردم خوب نمی‌شه. سردردم موندگاره و جون ندارم. وعده‌های غذاییمو می‌خورم، اما همچنان بی فایده ست و حتی می‌تونم بگم بیشتر از قبل که اشتهام بسته بود الان سرگیجه می‌گیرم. </p><p>الان وقت خوابیدن نیست. وقت خستگی نیست. باید پاشم. باید کار کنم. باید درس بخونم. ولی... نمی‌دونم... همیشه ناامید می‌کنم. این بود همون «مهتاب زرنگ»؟</p><p>نمی‌دونم شاید واقعا فقط خسته ام و یکم باید مهربون تر بشم با خودم... شاید واقعا چون اینطوریم به دکتر رفتن یا نرفتنم اهمیت نمی‌دم که بخوام بیدار شم. همش زیر سر این داروهای کوفتیه که بی‌حسم کردن. خیلی خوبه ها ولی از به جهت هم خوب نیست... چون احساساتم با خاموشن یا مثل آتشفشان تازه فعال شده‌اند که قابل کنترل نیستند...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حرف‌های دل</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2026 17:38:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم کم‌کم به زندگی برمی‌گردم. یعنی نمی‌تونم بگم خیلی برگشتم، ولی حداقل از جام بلند شدم. نوشتن چپتر جدید داستانم و کار کردن روی چپتر بعدی حالم رو بهتر کرد. البته که کتاب خوندن هم همینطور. دیشب که داشتم کتاب می‌خوندم و غرق داستان شده بودم یکم حال و هوای دور و برم رو یادم رفت و تونستم کتاب‌های درسیمم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم کم‌کم به زندگی برمی‌گردم. یعنی نمی‌تونم بگم خیلی برگشتم، ولی حداقل از جام بلند شدم. نوشتن چپتر جدید داستانم و کار کردن روی چپتر بعدی حالم رو بهتر کرد. البته که کتاب خوندن هم همینطور. دیشب که داشتم کتاب می‌خوندم و غرق داستان شده بودم یکم حال و هوای دور و برم رو یادم رفت و تونستم کتاب‌های درسیمم تحمل کنم. الانم دلم می‌خواد بخونمش و امشب تمومش کنم. ببینم بالاخره پوآرو چطور معما رو حل می‌کنه؟</p><p>دلم برای کتاب خوندن تنگ شده بود. بیشتر از یک سال بود از آخرین باری که درست حسابی کتاب خونده بودم می‌گذشت. یک عالمه لیست دارم که هرگز وقت نکردم بهشون برسم. الان فهمیدم که چقدر تحمل زندگی رو برام آسون تر می‌کنند. </p><p>یه دوست جدید، یه خواهر بزرگتر جدید دارم که اون تونست من رو سرپا کنه. قلبم رو لمس کرد و حرف‌هاش رو باور کردم. تونستم بهش اعتماد کنم و بلند شم. دستمو گرفت. ممنونم. تموم تلاشمو می‌کنم ناامیدت نکنم سونبه.</p><p>من مطمئنم همه‌چیز بهتر می‌شه. همه‌چیز درست می‌شه. وضعیت کشورمون بهتر می‌شه. اقتصاد بهتر می‌شه و من بهش ایمان دارم. می‌دونم بالاخره تموم می‌شه و بهتر می‌شه. هروقت با خدا حرف می‌زنم قلبم آروم میشه و شب راحت‌تر می‌خوابم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نفرین</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Fri, 13 Mar 2026 14:51:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه‌چیز به خودش رنگ تاریکی گرفته، لایه‌ای از خاک که با هیچ دستمالی قابل پاک شدن نیست. برگ‌ها تازگیشون رو از دست دادند. آسمون دیگه مثل قبل، آبی نیست. الان همه‌چیز مات و بی‌روحه. بوی بهار نیست... گذر زمان حس نمی‌شه. شاید ما طلسم شدیم که برای همیشه در زمستان باقی بمونیم و هرگز، بهار ما، به دیدارمون نیا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه‌چیز به خودش رنگ تاریکی گرفته، لایه‌ای از خاک که با هیچ دستمالی قابل پاک شدن نیست. برگ‌ها تازگیشون رو از دست دادند. آسمون دیگه مثل قبل، آبی نیست. الان همه‌چیز مات و بی‌روحه. بوی بهار نیست... گذر زمان حس نمی‌شه. شاید ما طلسم شدیم که برای همیشه در زمستان باقی بمونیم و هرگز، بهار ما، به دیدارمون نیاد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جایی در حوالی هجده سالگی</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Wed, 11 Mar 2026 12:32:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می‌خواهم قصه‌ای بگویم. قصه‌ای که شاید برای همه‌ی ما تکراری باشد.
—★
همه‌جا خاکستری شده بود. گرد و غبار در هوا معلق بود، گویی که زمان متوقف شده بود. رنگ‌ها مرده بودند، سفید‌ها زرد شده بودند و قهوه‌ای ها خاکستری. نور از لای پرده‌ی کهنه می‌آمد، اما به هیچ‌چیز جان نمی‌داد. هوا بوی چیزی را می‌داد که سال‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://upha.ir/uploads/b23e22bbebc9.jpg" alt="" /></p><p>می‌خواهم قصه‌ای بگویم. قصه‌ای که شاید برای همه‌ی ما تکراری باشد.</p><p style="text-align:center;">—★</p><p>همه‌جا خاکستری شده بود. گرد و غبار در هوا معلق بود، گویی که زمان متوقف شده بود. رنگ‌ها مرده بودند، سفید‌ها زرد شده بودند و قهوه‌ای ها خاکستری. نور از لای پرده‌ی کهنه می‌آمد، اما به هیچ‌چیز جان نمی‌داد. هوا بوی چیزی را می‌داد که سال‌هاست فراموش شده است. ساکت است اما زنده نیست. </p><p>وقتی دستم را روی میز کشیدم، گرد و غبار شکل انگشتم را به خود گرفت. دفترچه‌ای چروکیده، با جلدی‌ که پوسیده شده بود، روی میز قرار داشت. آن‌قدر ضخامت داشت که انگار تمام جان این مکان را در خودش ذخیره کرده بود. دفتر با جمله‌ای شروع می‌شد... «همه‌چیز سر جایش بود، جز من.» همین یک جمله مرا وادار کرد تا ادامه‌ی این دفتر را بخوانم. </p><p>«مدتی‌ است جمله‌هایم قبل از اینکه تمام شوند، پنهان می‌شوند. انگار که کسی وسط حرف‌ها، چراغ را خاموش می‌کند. می‌گویند سنم بالاتر رفته، جسمم پیر شده است، اما من هنوز همان‌جا مانده‌ام؛ جایی در حوالی هجده سالگی. وقتی هنوز می‌دانستم که چه می‌خواهم. قبلا می‌دانستم چرا صبح‌ها بیدار می‌شوم، اما حالا فقط بیدار می‌شوم. رنگ‌ها دیگر اسم ندارند. همه‌چیز بی‌رنگ است، حتی خاطره‌هایی که باید سرشار از رنگ باشند. حالا همه‌ی گرد و غبار روی وسایل خانه‌ی ما نشسته‌اند. همان‌طور که کل این سال‌ها روی من نشسته بودند. انگار زمان بعد از هجده سالگی جلو نرفته بود. من همان‌جا متوقف شده بودم. با تو. تمام این سال‌ها دنبال تکه‌ای از درونم می‌گشتم، می‌دانستم قطعه‌ای کم است. اما هیچکس نمی‌دانست چیست. آخر آدم وقتی نداند چه چیزی را گم کرده، چگونه دنبالش بگردد؟  کارهایی که دوستشان داشتم را دیگر انجام نمی‌دهم. هیچ چیزی تکانم‌ نمی‌دهد. زمان طناب‌هایش را دورم‌ حلقه کرده و سرجایم میخکوب کرده است. هر روز می‌گذرد و من فقط غروب خورشید را می‌بینم و هر لحظه این رنگ هم برایم کمرنگ تر می‌شود. ساعت‌ها از کار افتاده‌اند. هیچ صدایی نمی‌پیچد. نفس کشیدن برایم سخت‌تر می‌شود. انگار این خانه هر لحظه، ظرفیت نفس‌هایم را کمتر و دقیقه‌هایم را کوتاه‌تر می‌کند. نمی‌دانم. شاید آخرش برای همه همین‌گونه باشد.»</p><p>نمی‌دانستم راوی این قصه چه کسی‌ست، اما روحش را در این خانه کدر و خسته می‌بینم. در همین دیوارهای پوسیده، در همین مبل‌های زبر و سرد.‌ هوای این خانه سنگین بود، مانند تمام حرف‌های ناگفته او.</p><p>-لونا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="http://upha.ir/uploads/b23e22bbebc9.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="http://upha.ir/uploads/b23e22bbebc9.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>افکار مزاحم</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Wed, 11 Mar 2026 00:58:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داشتم به این فکر می‌کردم که، چرا من هیچوقت نتونستم یک متن بسیار ادبی و منحصر به فرد بنویسم؟ من که آرزوی نویسنده شدن و نوشتن کتابم رو دارم، آیا با این قلم، شانسی براش دارم؟ همیشه وقتی متن‌های بقیه رو در قالب نامه‌نویسی و یا حتی روزمرگی ساده می‌دیدم و به جملاتشون فکر می‌کردم، با خودم می‌گفتم اینا از ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://upha.ir/uploads/59bb8d25e925.jpg" alt="" /></p><p>داشتم به این فکر می‌کردم که، چرا من هیچوقت نتونستم یک متن بسیار ادبی و منحصر به فرد بنویسم؟ من که آرزوی نویسنده شدن و نوشتن کتابم رو دارم، آیا با این قلم، شانسی براش دارم؟ همیشه وقتی متن‌های بقیه رو در قالب نامه‌نویسی و یا حتی روزمرگی ساده می‌دیدم و به جملاتشون فکر می‌کردم، با خودم می‌گفتم اینا از کجا به ذهنشون می‌آد؟ نکنه ذهن من مشکل داره که چنین چیزایی رو توش جا نمی‌ده؟</p><p>نمی‌تونم بگم دیگه این فکر رو نمی‌کنم، گاهی اونقدر آزاردهنده می‌شه که دلم نمی‌خواد بنویسم. اما متوجه چیزی شدم. دلیلی که نوشته‌های من برعکس ذهنم اونقدر منظم نیستند، اینه که من بهشون اجازه نمی‌دم. یعنی... فقط به یک کلمه فکر می‌کنم و انگار مغزم رو خاموش می‌کنم. می‌ذارم انگشت‌هام خودشون ادامه بدن. هرگز نمی‌فهمم من چطور این رو نوشتم، جوری که... احساساتم خودشون بیرون میان. منم خیلی دلم می‌خواست مثل بقیه از کلمات خاص و توصیف‌های منحصر به فرد استفاده کنم... ولی شاید اگه بخوام بخش مثبتش رو نگاه کنم زنده بودن نوشته‌هامه؟ نمی‌دونم. حداقل می‌دونم یک نقاب دروغین نگذاشتم و هرچی هست، مهتاب واقعیه. اما خب... گاهی مهتاب دلزده‌ و ناامیدم می‌کنه... :")</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="http://upha.ir/uploads/59bb8d25e925.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="http://upha.ir/uploads/59bb8d25e925.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>مرا به یاد بیاور</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Mon, 09 Mar 2026 20:32:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هرگاه پروانه‌ای دور تو چرخید، مرا به یاد بیاور. می‌دانی که، پروانه‌ها به این راحتی سراغ کسی نمی‌آیند. پس مطمئن باش که خودم او را فرستاده‌ام. شاید هم در گلبرگ‌های پراکنده قاصدک‌ها پنهان شده باشم. من عاشق قدم زدن بر روی شن‌های ساحل بودم، مادرم همیشه می‌گفت که پا برهنه قدم زدن درست نیست. خودم هم این را...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/481;" src="http://upha.ir/uploads/02f984ccb2b6.jpg" width="736" height="481"></figure><p>هرگاه پروانه‌ای دور تو چرخید، مرا به یاد بیاور. می‌دانی که، پروانه‌ها به این راحتی سراغ کسی نمی‌آیند. پس مطمئن باش که خودم او را فرستاده‌ام. شاید هم در گلبرگ‌های پراکنده قاصدک‌ها پنهان شده باشم. من عاشق قدم زدن بر روی شن‌های ساحل بودم، مادرم همیشه می‌گفت که پا برهنه قدم زدن درست نیست. خودم هم این را می‌دانم، اما از آنجایی که قانونمند به دنیا آمده‌ام، هرگز دست به این کار نزدم. تو به جای من روی شن‌ها قدم بردار، زمانی که نمی‌دانی خورشید هنوز متعلق به روز است یا نه. مرا در نسیم‌های خنک به یاد بیاور. در شکوفه‌های گیلاس دنبال من باش. نگذار در ذهنت به تاریکی روم. هرگاه کبریت را به آتش کشیدی، مرا در آن شعله‌ی کوچک به خاطر بسپار. دل من همواره مانند آن بود، دیده نمی‌شد اما می‌توانست آتش بزرگی را به راه بیاندازد. اگر ستاره‌ای دنباله‌دار دیدی، به تو اطمینان می‌دهم که از آنجا برایت دست تکان می‌دهم. مرا به خاطرت بسپار. در آبی‌های زندگی‌ات، گل‌های سفید، دانه‌ی برف، بوی قهوه‌ی تازه، قصه‌ها و داستان‌ها... از تو می‌خواهم هرگاه داستانی را می‌خوانی، مرا هم در شخصیت هایش پیدا کنی.‌ دلم می‌خواهد بدانم در دیدت چگونه هستم. همیشه من این‌کار را برای بقیه انجام می‌دادم، می‌شود این بار، تو برای من؟ </p><p>مرا در اشک‌هایت بیاب، نه اشک‌های غمگینت. در اوج خنده‌ات. نگذار من در قلبت بمیرم.</p><p>-لونا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>90</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آخرین رقص</title>
		<link>https://moonflower.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://moonflower.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Sun, 08 Mar 2026 23:32:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سرما زیر پوستم نفوذ کرده است. تپش قلبم را به سختی احساس می‌کنم. خون در رگ‌هایم، درحال یخ زدن است. چیزی به شروع اجرا نمانده است؛ آخرین رقص زندگی‌ام. انگشتانم حس نمی‌شود، پس آن هیولا کارش را به این زودی شروع کرده است. این رسمش نبود که با این بی‌رحمی نیرویم را ازم بدزدند و از آن بر علیه‌ام استفاده کنند...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://upha.ir/uploads/2077e9cfe0b1.jpg" alt="" /></p><p>سرما زیر پوستم نفوذ کرده است. تپش قلبم را به سختی احساس می‌کنم. خون در رگ‌هایم، درحال یخ زدن است. چیزی به شروع اجرا نمانده است؛ آخرین رقص زندگی‌ام. انگشتانم حس نمی‌شود، پس آن هیولا کارش را به این زودی شروع کرده است. این رسمش نبود که با این بی‌رحمی نیرویم را ازم بدزدند و از آن بر علیه‌ام استفاده کنند. اسمم را صدا می‌زنند. دیگر وقتش است. به آرامی با اسکیت‌هایم به زمین یخی می‌روم. گرمای خون در میان آن‌ همه سرما، جوری بود که انگار دارد به پوستم ذره ذره تَرَک می‌اندازد. با شنیدن موسیقی، به سختی پاهایم را حرکت دادم. دیگر مهم نبود چه می‌شود. دلم می‌خواست جوری برقصم که دیگر پاهایم حسرتی به دلشان نماند. حرکاتی که از اجرایشان ترس داشتم را به نمایش گذاشتم. هیچ چیزی جز موسیقی را نمی‌شنیدم. خون از نوک انگشتانم شروع به چکه کرد و متوجه شدم کفش‌هایم رد خون را روی زمین به جای گذاشتند. به هرحال، شاید امضای کار من این بود. دیگر کار از کار گذشته بود. اشک‌‌هایم این‌بار برکه‌ای از جنس یخ بودند. قلبم... دیگر جریان خون را حس نمی‌کردم. پس فقط چرخیدم. آن قدر روی آن زمین یخی چرخیدم تا زمانی که نفسم ببرد. حالا دیگر همه‌چیز تمام شده بود. من روی آن زمین خونین یخی افتاده بودم، گویی که من هم جزئی از آن بودم.</p><p>-لونا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://moonflower.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>Luna</dc:creator>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="http://upha.ir/uploads/2077e9cfe0b1.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="http://upha.ir/uploads/2077e9cfe0b1.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
</channel>
</rss>