به احتمال ۹۰ درصد هیچکس نیست که الان این رو بخونه، پس منم مینویسمش به هوای اینکه کسی نیست.
خیلی گیج و خسته ام. الان نیم ساعته در حال کلنجار رفتن با یک سوال فیزیکم که بتونم خودم راه حلشو پیدا کنم و هنوزم تا نصفشو میرم و نمیشه. واقعا سخته. شاید حق با موژانه، باید قبول کنم یه سری چیزا واقعا سختن و طاقتفرسا. شاید طبیعیه که اینقدر باید باهاش کلنجار برم. اما یه بخشی از مغزم میگه هیچ چیزی نیست که نتونی از پسش بربیای. یعنی انگار که مغزم خیلی به خودش اعتماد داره که میتونه انجامش بده. این خوبه ها، ولی هنوز به اون درجه نرسیده که واقعی بشه. یعنی چطور بگم. میدونم حرفام زیادی متناقض یا حتی بیمعنا هستند، ولی نمیتونم درست بیانشون کنم. چطور بگم... انگار که میدونی میتونی ولی همزمان انگار نمیتونی ولی زورت میاد قبول کنی نمیتونی چون فکر میکنی میتونی آه. نمیدونم چطور بگمش فقط.
کاش فقط زودتر این کابوس تمام شه. از این ویژگیم که با هرچیزی کنار میام متنفرم. قرار نیست اینقدر همهچیز نرمال باشه تو دیدم چون نیست. دلم میخواد فقط غر بزنم غر بزنم و غر بزنم بدون اینکه کسی ازم بخواد براش واضح تر بگم و همهی این خزعبلاتم رو بفهمه.
