یه سال دیگه هم گذشت. چه سخت چه آسون. این گذر زمان بهمون نشون داد که هرچقدر هم سخت بگذره... مهم اینه که میگذره و موندگار نیست. هرچند، یه سری اثرهایی که میذاره هرگز پاک نمیشن. خوشحالم امسال هم تموم شد. امیدوارم سال بعدی، سرشار از اتفاقای خوب، خوشحالی، امید و زندگی باشه که وقتی به آخرش برسیم، ازش با خوبی و خوشحالی یاد کنیم.
به خودم افتخار میکنم که تونستم امسال چندین قدم بهتر از پارسالم باشم.
سال نوی همگی مبارک، با آرزوی بهترینها برای همه، حتی اونایی که نمیشناسمشون. 🤍
مدت طولانی ایه که نمیتونم به آسونی بیدار شم. صدای هیچکس رو نمیشنوم و بخوام خیلی خودمونی بگم، بیهوش میشم. قرار بود امروز برم دکتر، ولی خواب موندم و نوبتم رو از دست دادم. مهم نیست آلارمم زنگ بخوره یا یه نفر دیگه بیدارم کنه، من بیدار نمیشم.
در همین حال مشکل به خواب رفتن هم دارم. یعنی با کلی دردسر و غلت خوردن شبها چشمام رو هم میره یا بخوام خیلی خودمونی بگم، منتظر میمونم تا بیهوش بشم.
این وضعیت خیلی کلافه ام کرده. هرچقدر هم بخوابم و استراحت کنم، بدن دردم خوب نمیشه. سردردم موندگاره و جون ندارم. وعدههای غذاییمو میخورم، اما همچنان بی فایده ست و حتی میتونم بگم بیشتر از قبل که اشتهام بسته بود الان سرگیجه میگیرم.
الان وقت خوابیدن نیست. وقت خستگی نیست. باید پاشم. باید کار کنم. باید درس بخونم. ولی... نمیدونم... همیشه ناامید میکنم. این بود همون «مهتاب زرنگ»؟
نمیدونم شاید واقعا فقط خسته ام و یکم باید مهربون تر بشم با خودم... شاید واقعا چون اینطوریم به دکتر رفتن یا نرفتنم اهمیت نمیدم که بخوام بیدار شم. همش زیر سر این داروهای کوفتیه که بیحسم کردن. خیلی خوبه ها ولی از به جهت هم خوب نیست... چون احساساتم با خاموشن یا مثل آتشفشان تازه فعال شدهاند که قابل کنترل نیستند...
دارم کمکم به زندگی برمیگردم. یعنی نمیتونم بگم خیلی برگشتم، ولی حداقل از جام بلند شدم. نوشتن چپتر جدید داستانم و کار کردن روی چپتر بعدی حالم رو بهتر کرد. البته که کتاب خوندن هم همینطور. دیشب که داشتم کتاب میخوندم و غرق داستان شده بودم یکم حال و هوای دور و برم رو یادم رفت و تونستم کتابهای درسیمم تحمل کنم. الانم دلم میخواد بخونمش و امشب تمومش کنم. ببینم بالاخره پوآرو چطور معما رو حل میکنه؟
دلم برای کتاب خوندن تنگ شده بود. بیشتر از یک سال بود از آخرین باری که درست حسابی کتاب خونده بودم میگذشت. یک عالمه لیست دارم که هرگز وقت نکردم بهشون برسم. الان فهمیدم که چقدر تحمل زندگی رو برام آسون تر میکنند.
یه دوست جدید، یه خواهر بزرگتر جدید دارم که اون تونست من رو سرپا کنه. قلبم رو لمس کرد و حرفهاش رو باور کردم. تونستم بهش اعتماد کنم و بلند شم. دستمو گرفت. ممنونم. تموم تلاشمو میکنم ناامیدت نکنم سونبه.
من مطمئنم همهچیز بهتر میشه. همهچیز درست میشه. وضعیت کشورمون بهتر میشه. اقتصاد بهتر میشه و من بهش ایمان دارم. میدونم بالاخره تموم میشه و بهتر میشه. هروقت با خدا حرف میزنم قلبم آروم میشه و شب راحتتر میخوابم...
همهچیز به خودش رنگ تاریکی گرفته، لایهای از خاک که با هیچ دستمالی قابل پاک شدن نیست. برگها تازگیشون رو از دست دادند. آسمون دیگه مثل قبل، آبی نیست. الان همهچیز مات و بیروحه. بوی بهار نیست... گذر زمان حس نمیشه. شاید ما طلسم شدیم که برای همیشه در زمستان باقی بمونیم و هرگز، بهار ما، به دیدارمون نیاد.

میخواهم قصهای بگویم. قصهای که شاید برای همهی ما تکراری باشد.
—★
همهجا خاکستری شده بود. گرد و غبار در هوا معلق بود، گویی که زمان متوقف شده بود. رنگها مرده بودند، سفیدها زرد شده بودند و قهوهای ها خاکستری. نور از لای پردهی کهنه میآمد، اما به هیچچیز جان نمیداد. هوا بوی چیزی را میداد که سالهاست فراموش شده است. ساکت است اما زنده نیست.
وقتی دستم را روی میز کشیدم، گرد و غبار شکل انگشتم را به خود گرفت. دفترچهای چروکیده، با جلدی که پوسیده شده بود، روی میز قرار داشت. آنقدر ضخامت داشت که انگار تمام جان این مکان را در خودش ذخیره کرده بود. دفتر با جملهای شروع میشد... «همهچیز سر جایش بود، جز من.» همین یک جمله مرا وادار کرد تا ادامهی این دفتر را بخوانم.
«مدتی است جملههایم قبل از اینکه تمام شوند، پنهان میشوند. انگار که کسی وسط حرفها، چراغ را خاموش میکند. میگویند سنم بالاتر رفته، جسمم پیر شده است، اما من هنوز همانجا ماندهام؛ جایی در حوالی هجده سالگی. وقتی هنوز میدانستم که چه میخواهم. قبلا میدانستم چرا صبحها بیدار میشوم، اما حالا فقط بیدار میشوم. رنگها دیگر اسم ندارند. همهچیز بیرنگ است، حتی خاطرههایی که باید سرشار از رنگ باشند. حالا همهی گرد و غبار روی وسایل خانهی ما نشستهاند. همانطور که کل این سالها روی من نشسته بودند. انگار زمان بعد از هجده سالگی جلو نرفته بود. من همانجا متوقف شده بودم. با تو. تمام این سالها دنبال تکهای از درونم میگشتم، میدانستم قطعهای کم است. اما هیچکس نمیدانست چیست. آخر آدم وقتی نداند چه چیزی را گم کرده، چگونه دنبالش بگردد؟ کارهایی که دوستشان داشتم را دیگر انجام نمیدهم. هیچ چیزی تکانم نمیدهد. زمان طنابهایش را دورم حلقه کرده و سرجایم میخکوب کرده است. هر روز میگذرد و من فقط غروب خورشید را میبینم و هر لحظه این رنگ هم برایم کمرنگ تر میشود. ساعتها از کار افتادهاند. هیچ صدایی نمیپیچد. نفس کشیدن برایم سختتر میشود. انگار این خانه هر لحظه، ظرفیت نفسهایم را کمتر و دقیقههایم را کوتاهتر میکند. نمیدانم. شاید آخرش برای همه همینگونه باشد.»
نمیدانستم راوی این قصه چه کسیست، اما روحش را در این خانه کدر و خسته میبینم. در همین دیوارهای پوسیده، در همین مبلهای زبر و سرد. هوای این خانه سنگین بود، مانند تمام حرفهای ناگفته او.
-لونا