تمایلم به تنهایی روز به روز داره بیشتر و بیشتر میشه. فکر میکردم با این حجم از دارو، الان باید شدت محافظهکار بودنم کمتر بشه، ولی هنوزم همهچیز رو تجزیه و تحلیل میکنم تا از چیزی مطمئن باشم. شاید این ویژگی خیلی جالب به نظر بیاد، منم از داشتنش بدم نمیاد، اما گاهی که توش زیادهروی میشه اضطرابم رو بیشتر میکنه.
راستش هیچوقت فکر نمیکردم حقیقت واقعی درمورد من، اینقدر تلخ باشه؛ غیرقابل هضم و غیرواقعی. چیزی که اگه به لونای ۱۲ ساله میگفتی، باور نمیکرد. حداقلش میتونم بهش قول بدم که در اون لحظهها، منطقیترین و بهترین تصمیم ممکن رو گرفتم فارغ از تمام احساساتم.
در گذشته، گمان میکردم که آدمی شدیدا احساساتی باشم، ولی الان فهمیدم که همهچیز رو بر طبق منطق میچینم. و اگه جایی آسیب میبینم، رهاش میکنم حتی اگه قلبا وابسته باشم.
من دارم تلاش میکنم. واقعا میخوام لونای ۱۹ ساله، سال دیگه از خودش راضی باشه. نمیدونم شایدم این کمالگرایی هرگز باعث رضایت من نشه...
پزشکم چند روز پیش حرف ناراحت کنندهای بهم زد و هیچوقت دلم نمیخواست جوری باشم که "خود آزار" تلقی بشم. اما این بخش سرزنشگر وجودم توسط من ساخته نشده. باید آتیشی رو خاموش کنم که خودم نقشی در روشن شدن و شدتش نداشتم، ولی هرچقدر آب میپاشم بهش، شعلهور تر میشه.
بدنم آروم و قرار نداره. سردردها دیگه بخشی از وجود من شده و فقط تنها چیزی که میخوام یک آرامش درونیه؛ هرچند فکر کنم با وجود غیرعادی بودنش برای بدنم، بازم لذتی نخواهد داشت.
