نگاهم را به آسمان دوختم. این الماس های کوچک، امشب چه حرفهایی برای گفتن داشتند؟ نگو که تعجب کردهای! معلوم است که ستارهها با ما صحبت میکنند. هر کدام از آنها قصهای برای روایت دارد.
مگر نشنیدهای که میگویند «آدمها پس از مرگشان تبدیل به ستارهای در آسمان میشوند.»؟
من به این افسانه باور دارم. زیرا همیشه بین آن همه قصهی مختلف، یک نور ثابت کوچک مقابل من قرار دارد. شاید با خودت بگویی که چگونه ممکن است تفاوتش را با دیگر ستارگان بفهمم؟ ولی این برایم واضح است. قلبم این را میگوید. در نگاهم درخشان تر از تمامی ستارههاست و چشمک زنان به من نگاه میکند، انگار که دارد برایم دست تکان میدهد.
میدانم که او... تبدیل به همان نور شده است. هم دور است و هم نزدیک؛ آنقدر نزدیک که برقش را با چشمانم میبینم و آنقدر دور که دستم به او نمیرسد. اما میتوانم احساس کنم که فاصلهی بینمان روز به روز دارد کمتر میشود.
چقدر دلم برایت تنگ شده. کاش دنیا اینگونه با من بیرحم تا نمیکرد، طوری که هر خاطرهای که میتوانستیم باهم بسازیم در یک شب به فنا رود.
تنها یادگاریات کنارم است. دیدنش به من حس عجیبی میدهد. گاهی به این فکر میکنم که تو در آن روزها این شیء را در دستت داشتی؟ و حالا در دستان من جای دارد.
چیزی به سالگرد رفتنت نمانده... کاش بیشتر باهم وقت میگذراندیم. میدانی؟ دلم میخواهد که اگر دقیقههای منم در این دنیا به پایان برسد، جای من کنار تو باشد. ستارهای کوچک در کنار تو. شاید اینگونه بتوانیم بیشتر در کنار هم باشیم.
7 اکتبر 2006
-731 ستاره کاغذی-
چیزی که الان خوندید یک بخش از داستانی هست که دارم مینویسم، اما متاسفانه در حال حاضر بخاطر تمرکز روی درسهام متوقفش کردم. امیدوارم یه روز بتونم تمامش کنم. چاپ کردنش خیلی بلند پروازیه، بنابراین همون چند مخاطب کم و حامی های همیشگیش موندگار باشن برام کافیه:")
حالتون چطوره؟ امیدوارم همگی خوب باشید.
