راستش مطمئنم قرار بود بیام و درمورد یه چیزی بنویسم و حرف بزنم... ولی الان هرچقدر به مغزم فشار میارم، اصلا یادم نمیاد اون موضوع چی بود.
بگذریم، مطمئنم دوباره افسردگیم برگشته. مثل قبل تمام وسایل اتاق رو ریختم بیرون و شروع کردم همه چیز رو مرتب چیدن. مغزم بهم میگفت اگه انجامش ندی تو یه بی عرضه تموم عیاری. و همهی اتاق رو دستمال کشیدم، کتابخونمو چیدم، قفسه رو چیدم و هرچیزی که تو اون اتاق بود. و باید تنهایی انجامش میدادم. البته که کسی کمکم نمیکرد ولی دلم میخواست محیط دورمم خالی باشه. الانم نمیدونم چرا اینطوری هستم. وقتی تنهام و سکوت هست، حس و حال بهتری دارم. تمرکز بیشتری دارم و انرژیم کمتر هدر میره. اما وقتی صدای خونه و سر و صدای توش بیشتر میشه، من تا مرز روانی شدم سردرد میگیرم. دلیل اینکه همش دلم میخواد شبها بیدار بمونم چیه؟ چون سکوته. هیچ سر و صدایی نیست. هیچکسی نیست که هی بره و هی بیاد. من میتونم نفس بکشم.
چند روزی بود اصلا حال خوبی نداشتم، تهوع و سرگیجه ولم نمیکرد و همزمان استرس درسهامو داشتم. اما خب خداروشکر حداقل با اون حالمم تونسته بودم جلو برم. الان بهترم ولی هنوز شکمم درد میکنه. سردردمم موندگاره. خیلی خیلی هوا گرم شده و عملا دارم آبپز میشم. اینکه امتحانات نهایی و کنکور تو اوج تابستون بیوفتن از همین الان باعث میشه نفسم بگیره.
نمیدونم چیکار کنم بتونم با این حجم از استرس و وسواسم کنار بیام. خودمم نمیدونم چطوری یهویی وضعیتم اینطور شد. حتی دلم نمیخواد برم دکتر. با اینکه خیلی نیاز دارم برم. حتی اگه هم برم نمیتونم حرف بزنم.
این وضعیت ناراحتم میکنه. دلم میخواد زودتر همهی درس هام جمع بشه. میترسم و نگرانم. به هیچی غیر از این فکر نمیکنم و حتی حوصله ندارم انرژیمو صرف چیز دیگه ای به غیر از درسم کنم.
شیمی و فیزیکم تموم بشه خیالم راحت میشه. یعنی در واقع مقدار زیادیشو خوندم ولی هی حس میکنم باید یک دور دیگه بخونم و کار کنم. نیاز به نظم دارم. فقط همهچیز رو پرت کنم و همه جوره کار کنم. ولی متاسفانه یک انسان ناتوانم که نمیتونه اینطوری کار کنه...
خلاصه... خسته ام و نگرانم. دلم میخواد متنهای زیبایی مثل قبل بنویسم ولی هیچ جایی جز اینجا نیست که بتونم استرسمو تخلیه کنم؛ جایی که هیچکس نمیدونه من کی ام و باعث میشه نیازی نباشه فکر کنم که حالا بقیه چی درموردم فکر میکنن؟
