گاهی همهچیز برای من شکل قفس میشه. یکی که با بقیه قفسها متفاوته. تماما پوشیده و تاریکه؛ فقط یک بخش کوچیکی از اون آزاده، فقط برای اینکه نفسهام تمام نشن. به زور زنده نگهام داشتن. ذره ذره مغزم برای بقا خورده میشه و من کمکم هیچچیز رو به خاطر نمیارم. گاهی نمیتونم باور کنم اطرافم رو. گاهی نمیتونم بشنوم صداهارو. حتی اگه همین الان سقف هم روی سرم بریزه، نمیتونم فریاد بزنم. چون نمیبینم. همهچیز انگار تاریک شده. و روز به روز این قفسی که توش اسیر شدم تنگ و تنگتر میشه. اگر اتفاقی برام بیوفته، من بعد از چندین روز تازه میتونم اثرش رو احساس کنم و متوجه بشم که این مسئله ناراحتم کرده. خلاصه... الان اونقدر کور شدم که همون نوری که از اون بخش کوچیک میاد رو نمیتونم ببینم.
نهایتا، یا این قفس اونقدری تنگ میشه که استخوانهام رو درجا خرد میکنه، یا من اونقدر قدرتمند میشم که این قفس رو متلاشی کنم. نمیدونم که کدوم یکیمون قراره شکست بخوره.
