تمایلم به تنهایی روز به روز داره بیشتر و بیشتر میشه. فکر میکردم با این حجم از دارو، الان باید شدت محافظهکار بودنم کمتر بشه، ولی هنوزم همهچیز رو تجزیه و تحلیل میکنم تا از چیزی مطمئن باشم. شاید این ویژگی خیلی جالب به نظر بیاد، منم از داشتنش بدم نمیاد، اما گاهی که توش زیادهروی میشه اضطرابم رو بیشتر میکنه.
راستش هیچوقت فکر نمیکردم حقیقت واقعی درمورد من، اینقدر تلخ باشه؛ غیرقابل هضم و غیرواقعی. چیزی که اگه به لونای ۱۲ ساله میگفتی، باور نمیکرد. حداقلش میتونم بهش قول بدم که در اون لحظهها، منطقیترین و بهترین تصمیم ممکن رو گرفتم فارغ از تمام احساساتم.
در گذشته، گمان میکردم که آدمی شدیدا احساساتی باشم، ولی الان فهمیدم که همهچیز رو بر طبق منطق میچینم. و اگه جایی آسیب میبینم، رهاش میکنم حتی اگه قلبا وابسته باشم.
من دارم تلاش میکنم. واقعا میخوام لونای ۱۹ ساله، سال دیگه از خودش راضی باشه. نمیدونم شایدم این کمالگرایی هرگز باعث رضایت من نشه...
پزشکم چند روز پیش حرف ناراحت کنندهای بهم زد و هیچوقت دلم نمیخواست جوری باشم که "خود آزار" تلقی بشم. اما این بخش سرزنشگر وجودم توسط من ساخته نشده. باید آتیشی رو خاموش کنم که خودم نقشی در روشن شدن و شدتش نداشتم، ولی هرچقدر آب میپاشم بهش، شعلهور تر میشه.
بدنم آروم و قرار نداره. سردردها دیگه بخشی از وجود من شده و فقط تنها چیزی که میخوام یک آرامش درونیه؛ هرچند فکر کنم با وجود غیرعادی بودنش برای بدنم، بازم لذتی نخواهد داشت.
به نظرتون چیکار کنم که بتونم دوباره بنویسم؟ حس میکنم مغزم قفل شده.
راستش مطمئنم قرار بود بیام و درمورد یه چیزی بنویسم و حرف بزنم... ولی الان هرچقدر به مغزم فشار میارم، اصلا یادم نمیاد اون موضوع چی بود.
بگذریم، مطمئنم دوباره افسردگیم برگشته. مثل قبل تمام وسایل اتاق رو ریختم بیرون و شروع کردم همه چیز رو مرتب چیدن. مغزم بهم میگفت اگه انجامش ندی تو یه بی عرضه تموم عیاری. و همهی اتاق رو دستمال کشیدم، کتابخونمو چیدم، قفسه رو چیدم و هرچیزی که تو اون اتاق بود. و باید تنهایی انجامش میدادم. البته که کسی کمکم نمیکرد ولی دلم میخواست محیط دورمم خالی باشه. الانم نمیدونم چرا اینطوری هستم. وقتی تنهام و سکوت هست، حس و حال بهتری دارم. تمرکز بیشتری دارم و انرژیم کمتر هدر میره. اما وقتی صدای خونه و سر و صدای توش بیشتر میشه، من تا مرز روانی شدم سردرد میگیرم. دلیل اینکه همش دلم میخواد شبها بیدار بمونم چیه؟ چون سکوته. هیچ سر و صدایی نیست. هیچکسی نیست که هی بره و هی بیاد. من میتونم نفس بکشم.
چند روزی بود اصلا حال خوبی نداشتم، تهوع و سرگیجه ولم نمیکرد و همزمان استرس درسهامو داشتم. اما خب خداروشکر حداقل با اون حالمم تونسته بودم جلو برم. الان بهترم ولی هنوز شکمم درد میکنه. سردردمم موندگاره. خیلی خیلی هوا گرم شده و عملا دارم آبپز میشم. اینکه امتحانات نهایی و کنکور تو اوج تابستون بیوفتن از همین الان باعث میشه نفسم بگیره.
نمیدونم چیکار کنم بتونم با این حجم از استرس و وسواسم کنار بیام. خودمم نمیدونم چطوری یهویی وضعیتم اینطور شد. حتی دلم نمیخواد برم دکتر. با اینکه خیلی نیاز دارم برم. حتی اگه هم برم نمیتونم حرف بزنم.
این وضعیت ناراحتم میکنه. دلم میخواد زودتر همهی درس هام جمع بشه. میترسم و نگرانم. به هیچی غیر از این فکر نمیکنم و حتی حوصله ندارم انرژیمو صرف چیز دیگه ای به غیر از درسم کنم.
شیمی و فیزیکم تموم بشه خیالم راحت میشه. یعنی در واقع مقدار زیادیشو خوندم ولی هی حس میکنم باید یک دور دیگه بخونم و کار کنم. نیاز به نظم دارم. فقط همهچیز رو پرت کنم و همه جوره کار کنم. ولی متاسفانه یک انسان ناتوانم که نمیتونه اینطوری کار کنه...
خلاصه... خسته ام و نگرانم. دلم میخواد متنهای زیبایی مثل قبل بنویسم ولی هیچ جایی جز اینجا نیست که بتونم استرسمو تخلیه کنم؛ جایی که هیچکس نمیدونه من کی ام و باعث میشه نیازی نباشه فکر کنم که حالا بقیه چی درموردم فکر میکنن؟
حتی با تیزترین بخش ناخنت هم روی قلبم بکشی، اون احساسش نمیکنه. حتی عصبانی و غمگین نمیشه، شاید فقط برای لحظهای نفس کشیدن رو براش سختتر کنی. ولی اون بازم میتپه. چون تمام حقیقت رو میدونه. و وقتی تو همهچیز رو از قبل بدونی، سازش برات راحتتر میشه. جئون یریم، من عاشقت بودم، عاشقت هستم و عاشقت خواهم ماند. ولی دیگه مثل قبل، باعث خونریزی قلبم نمیشی.
پارک جونهو، اکتبر ۲۰۱۸
+این هم یه بخش از قدیمیترین داستان مشترک من و خواهرمه... و خب دوستش دارم
نگاهم را به آسمان دوختم. این الماس های کوچک، امشب چه حرفهایی برای گفتن داشتند؟ نگو که تعجب کردهای! معلوم است که ستارهها با ما صحبت میکنند. هر کدام از آنها قصهای برای روایت دارد.
مگر نشنیدهای که میگویند «آدمها پس از مرگشان تبدیل به ستارهای در آسمان میشوند.»؟
من به این افسانه باور دارم. زیرا همیشه بین آن همه قصهی مختلف، یک نور ثابت کوچک مقابل من قرار دارد. شاید با خودت بگویی که چگونه ممکن است تفاوتش را با دیگر ستارگان بفهمم؟ ولی این برایم واضح است. قلبم این را میگوید. در نگاهم درخشان تر از تمامی ستارههاست و چشمک زنان به من نگاه میکند، انگار که دارد برایم دست تکان میدهد.
میدانم که او... تبدیل به همان نور شده است. هم دور است و هم نزدیک؛ آنقدر نزدیک که برقش را با چشمانم میبینم و آنقدر دور که دستم به او نمیرسد. اما میتوانم احساس کنم که فاصلهی بینمان روز به روز دارد کمتر میشود.
چقدر دلم برایت تنگ شده. کاش دنیا اینگونه با من بیرحم تا نمیکرد، طوری که هر خاطرهای که میتوانستیم باهم بسازیم در یک شب به فنا رود.
تنها یادگاریات کنارم است. دیدنش به من حس عجیبی میدهد. گاهی به این فکر میکنم که تو در آن روزها این شیء را در دستت داشتی؟ و حالا در دستان من جای دارد.
چیزی به سالگرد رفتنت نمانده... کاش بیشتر باهم وقت میگذراندیم. میدانی؟ دلم میخواهد که اگر دقیقههای منم در این دنیا به پایان برسد، جای من کنار تو باشد. ستارهای کوچک در کنار تو. شاید اینگونه بتوانیم بیشتر در کنار هم باشیم.
7 اکتبر 2006
-731 ستاره کاغذی-
چیزی که الان خوندید یک بخش از داستانی هست که دارم مینویسم، اما متاسفانه در حال حاضر بخاطر تمرکز روی درسهام متوقفش کردم. امیدوارم یه روز بتونم تمامش کنم. چاپ کردنش خیلی بلند پروازیه، بنابراین همون چند مخاطب کم و حامی های همیشگیش موندگار باشن برام کافیه:")
حالتون چطوره؟ امیدوارم همگی خوب باشید.