
سرما زیر پوستم نفوذ کرده است. تپش قلبم را به سختی احساس میکنم. خون در رگهایم، درحال یخ زدن است. چیزی به شروع اجرا نمانده است؛ آخرین رقص زندگیام. انگشتانم حس نمیشود، پس آن هیولا کارش را به این زودی شروع کرده است. این رسمش نبود که با این بیرحمی نیرویم را ازم بدزدند و از آن بر علیهام استفاده کنند. اسمم را صدا میزنند. دیگر وقتش است. به آرامی با اسکیتهایم به زمین یخی میروم. گرمای خون در میان آن همه سرما، جوری بود که انگار دارد به پوستم ذره ذره تَرَک میاندازد. با شنیدن موسیقی، به سختی پاهایم را حرکت دادم. دیگر مهم نبود چه میشود. دلم میخواست جوری برقصم که دیگر پاهایم حسرتی به دلشان نماند. حرکاتی که از اجرایشان ترس داشتم را به نمایش گذاشتم. هیچ چیزی جز موسیقی را نمیشنیدم. خون از نوک انگشتانم شروع به چکه کرد و متوجه شدم کفشهایم رد خون را روی زمین به جای گذاشتند. به هرحال، شاید امضای کار من این بود. دیگر کار از کار گذشته بود. اشکهایم اینبار برکهای از جنس یخ بودند. قلبم... دیگر جریان خون را حس نمیکردم. پس فقط چرخیدم. آن قدر روی آن زمین یخی چرخیدم تا زمانی که نفسم ببرد. حالا دیگر همهچیز تمام شده بود. من روی آن زمین خونین یخی افتاده بودم، گویی که من هم جزئی از آن بودم.
-لونا
