
نور ملایم ماه، تاریکی شب را شفافتر کرده بود؛ گویی که در حال نوازش آسمان نیلی بود. ماه به آرامی روی سطح آب نشسته بود، مانند لکهای لرزان از نقره که با هر نسیم خط خطی میشد. باد خنکی لای موهایم پیچید و آنها را به رقص وادار کرد. وقتی که صورتم را به جهت باد چرخاندم، نور آبی رنگ و سردی، چشمهایم را گرفت. یک دختر، با موهای نقرهای یخی از جنس ماه و هالهای از سرما مقابلم روی رودخانه ایستاده بود. چهرهاش را به وضوح ندیدم، اما میتوانستم روشناییش را احساس کنم؛ گویی که او دختر مهتاب است.
بادی که مرا به این جهت کشانده بود، مانند دعوتنامهای برای تماشای رقص دختر مهتاب بود. قدم به قدم زیر نور ماه میرقصید. بلورهای یخ زیر پاهایش این صحنه را چندین برابر زیباتر کرده بود. هر حرکت جوری بود که انگار بندهای دورش را باز میکرد. این رقص یک آزادی تمام بود. شاید آنچه در رقص او میدیدم، آرزویی بود که سالها در خودم دفن کرده بودم. سرمای حضورش به استخوان نمیرسید؛ به روحم مینشست. در شبی سرد، تنها، در تک نور امیدش برای آزادی چنگ میزد. تمام رقصیدنش پیام رهایی میداد. نمیدانم؛ دختر مهتاب با زنجیری به شبها وصل شده بود، یا قصهی مهتاب گستردهتر از این حرفها بود.
مهتاب میرقصید و من برای اولین بار فهمیدم آزادی همیشه گرم نیست.
-لونا
