دلم میخواد از هرکسی و هرچیزی که میشناختم فاصله بگیرم و دور شم. اصلا دلم میخواد توی یه مکانی باشم که همه غریبه باشن. هیچکس ندونه من کیام چیام کجام. هیچی. مطلقا هیچی. همین الانشم افراد زندگیم به جز خانوادهام نمیدونن. وقتی به این فکر میکنم که بازم یه سری چیزای محدودی هست که اونا میدونن حس ناامنی بهم دست میده. گاهی دلم نمیخواد از ذهنها فراموش شم، ولی همزمان مثل الان، دلم میخواد هیچکس من رو نشناسه. میدونید؟ الان از این تنهایی خوشم میاد. من فضای بلاگیکس رو دوست ندارم، ولی الان که هیچکس نمیدونه من کیام حس راحتتری بهم میده. اصلا انرژیای برای چک کردن همهی وبلاگها خرج نمیکنم و میدونم هیچکسم ازم توقعی نداره. ظاهر اینجا دیگه برام مهم نیست. صرفا میام و مینویسم. دیگه به حس وبلاگ نویسیش اهمیت نمیدم. حقیقتا نمیدونم شاید چون از این ناراحتم که فهمیدم تمام افکارم درمورد یه آدمی که میشناسم درست در اومده و بازم دارم خودمو بابت اینکه حس ششمم رو نادیده گرفتم و گفتم «سخت نگیر بابا یکم گاردتو بیار پایین» سرزنش میکنم که بیفایدهست. آه. این چیزا خیلی مهم نیست بگذریم...
همیشه تنها راه حلم دوری از هرجاییه که من رو میشناسن. فرار از صحبت کردن. از هرچیزی. فکر میکنم این بار هم قراره طولانی باشه. چون حتی از صحبت کردن با دکترمم فراری شدم و نمیدونم کی قراره دوباره همهچیز به حالت عادی برگرده، چون اصلا یادم نمیاد قبلا چطور بوده.
