دلم میخواد چپتر های جدید داستانم رو بنویسم، ولی دوباره قلمم قفل شده. دوست دارم بشینم و گنشین بازی کنم، اما حالا حالا ها نت نداریم. دلم میخواد کتاب بخونم، اما چشمام خیلی میسوزه. هرچند غیر از درس خوندن تنها تفریحم همین کتاب خوندنه. خیلی خیلی دلتنگ بودم. من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم و همیشه وقتی با بابام میرفتیم لوازم تحریری، من کل مدت هوش و حواسم سمت قفسه کتابها بود. زیاد نمیتونستم اون مواقع کتاب بخرم، با همون معدود کتابهایی که داشتم و چندین بار خونده بودمشون خوشحال بودم. حالا که فکرشو میکنم هنوزم همین اخلاقم باقی مونده.
دلم میخواد پازل درست کنم، آخرین باری که پازل درست کردم فکر میکنم ۱۲ ساله بودم. الان با وجود شیطون بودن داداشم و همچنین نداشتن یه مکان مناسب برای پازل درست کردن، ازش محرومم. به هرحال منطقیترین تصمیم همینه.
یه زمانی شطرنجم خیلی خوب بود، اما الان انگار یه تازهکار خسته ام که حتی حواسش به حرکاتش نیست. شاید بعد کنکورم باید جدی بهش رسیدگی کنم. شطرنج خیلی جذابه و واقعا تمرکز بالایی میخواد.
اصلا نمیدونم چرا این صفحه رو باز کردم این چرت و پرت هارو نوشتم، فکر کنم فقط دلم میخواست صحبت کنم
