ساعت سه شب شده و من طبق معمول بیدارم و به کارهای عقب افتاده روز میرسم، یه جورایی کارهای مهمتر. خونه همیشه سروصدا داره و صداها جوری نیستن که بشه نادیدهشون گرفت. نمیدونم هم چه بلایی سرم اومده که نمیتونم صداها رو تحمل کنم و کوچیکترین صداها رو از دور هم میشنوم. پارسال متوجه این ویژگیم شدم. وقتی که خواهرم داشت اون سر پذیرایی طراحی میکرد و من با شنیدن صدای مدادش فقط موهای تنم سیخ شد و ازش خواستم آرومتر کار کنه و بعدش خودش گفت که چطور میگی که صداشو میشنوی؟ یک بار دیگه هم این مسئله سر جلسه کنکورم افتاد، وقتی که صندلیم کنار آیلار بود و فکر میکنم نوک مدادش شکسته بود؟ من حواسم به جای دیگه بود و اون نوکش رو یه جایی پرت کرد که از قضا فکر کنم از کنار من رد شد یا بهم خورد، و من همون لحظه واکنش دادم و مسیری که ازش این حس رو پیدا کرده بودم رو دنبال کردم و نگاه آیلار کردم. خودش هم گفته بود واقعا حسش کردی؟ چطوری فهمیدی اصلا؟
اون روز این مسئله خیلی برام تعجب برانگیز بود. و هرچی بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم که انگار سنسور هام زیادی کار میکنن و بعدش متوجه شدم این انگار واکنش محافظهکارانهی بدنمه. انگار که همیشه میخواد آماده باشه تا با یه چیز کوچیک احساس خطر کنه. و مسئله اینجاست که چیزهای بزرگ و ترسناکی که اتفاق میافتن واکنش دهی من نسبت بهشون کمتره. شاید هم این واقعا برای همه اینطوریه نمیدونم. چیزی که هیچوقت هم درکش نکردم دیدن تلویزیون با صدای خیلی بلنده، چطور واقعا تحمل میکنن بقیه. من احساس میکنم توی کل مغزم میچرخه و بعدش مثل یک چکش میکوبه و میکوبه. از صداها متنفرم.
کلا نمیدونم چرا از چیزایی که متنفرم برای بقیه عجیب بوده همیشه. شاید واقعا یه روز باید لیستشون کنم و بعد کنار هم مقایسهشون کنم. شاید واقعا عجیبن.
