امروز روز خیلی خوبی رو گذروندم. حالم این چند روز گرفته بود و بالاخره یه شرایطی پیش اومد و رفتیم شهرستانی که قبلاً توش زندگی میکردیم و رفتم پیش یکی از دوستهای عزیزم.ریحان، دوست بچگی من که باهم بزرگ شدیم. کلی وراجی کردم و صحبت کردم. اونم موهام رو برام با اتو صاف کرد و خیلی حالت قشنگی گرفت. کلی باهم خندیدیم و عکس های یادگاری گرفتیم. بعدش یکی از دوستهای دیگهمون، سلاله بهمون زنگ زد و پیشنهاد داد بریم کافه. همون کافهای که من قبلاً دوست داشتم ببینم. اونجا رفتیم و کلی باهم صحبت کردیم و میم چی بازی کردیم. خیلی خندیدیم و خوش گذشت. بازی بامزه ای بود. کمی بعدش یک آشنا از همکلاسی دبستانم که چندین سال بود ندیده بودمش رو دیدم. ما از اون دختر خوشمون نمیومد و خب الان هم خیلی وایب بدتری داشت. بگذریم.
بعدش هم تصمیم گرفتیم با بچهها بریم کمی قدم بزنیم و تو بازار تاب بخوریم. بعد از اینکه رفتیم مرکز تجاری، تا اومدیم بیرون دیدیم هوا شدیدا گرمه و ارزش نداره بیشتر بریم بگردیم. خوشبختانه بابای من اون موقع اومده بود و تو بازار بودند. اومدن مارو سوار کرد و ما رفتیم خونهی اون یکی دوستم. حدودا نیم ساعت تا چهل دقیقه که کارای بابام تمام بشه اونجا بودیم و باهم ورق بازی کردیم. بازی جالبی بود که حالا اسمش رو یادم نمیاد ولی به اونو شباهت داشت.
بعدشم که با ریحان برگشتیم خونشون که وسایلم رو بردارم و خداحافظی کردیم. خواهرمم با گربهای که داشتن، کیلو شروع کرده بود بازی کردن. میلو خیلی ناز و گوگولیه. امروز همش خواب آلود بود.
خلاصه... این روز ارزش داشت که یه جایی یادداشتش کنم که یادم نره. حیف که غزل نبود، جای اون خیلی خالی بود.
