
هرگاه پروانهای دور تو چرخید، مرا به یاد بیاور. میدانی که، پروانهها به این راحتی سراغ کسی نمیآیند. پس مطمئن باش که خودم او را فرستادهام. شاید هم در گلبرگهای پراکنده قاصدکها پنهان شده باشم. من عاشق قدم زدن بر روی شنهای ساحل بودم، مادرم همیشه میگفت که پا برهنه قدم زدن درست نیست. خودم هم این را میدانم، اما از آنجایی که قانونمند به دنیا آمدهام، هرگز دست به این کار نزدم. تو به جای من روی شنها قدم بردار، زمانی که نمیدانی خورشید هنوز متعلق به روز است یا نه. مرا در نسیمهای خنک به یاد بیاور. در شکوفههای گیلاس دنبال من باش. نگذار در ذهنت به تاریکی روم. هرگاه کبریت را به آتش کشیدی، مرا در آن شعلهی کوچک به خاطر بسپار. دل من همواره مانند آن بود، دیده نمیشد اما میتوانست آتش بزرگی را به راه بیاندازد. اگر ستارهای دنبالهدار دیدی، به تو اطمینان میدهم که از آنجا برایت دست تکان میدهم. مرا به خاطرت بسپار. در آبیهای زندگیات، گلهای سفید، دانهی برف، بوی قهوهی تازه، قصهها و داستانها... از تو میخواهم هرگاه داستانی را میخوانی، مرا هم در شخصیت هایش پیدا کنی. دلم میخواهد بدانم در دیدت چگونه هستم. همیشه من اینکار را برای بقیه انجام میدادم، میشود این بار، تو برای من؟
مرا در اشکهایت بیاب، نه اشکهای غمگینت. در اوج خندهات. نگذار من در قلبت بمیرم.
-لونا.
