
داشتم به این فکر میکردم که، چرا من هیچوقت نتونستم یک متن بسیار ادبی و منحصر به فرد بنویسم؟ من که آرزوی نویسنده شدن و نوشتن کتابم رو دارم، آیا با این قلم، شانسی براش دارم؟ همیشه وقتی متنهای بقیه رو در قالب نامهنویسی و یا حتی روزمرگی ساده میدیدم و به جملاتشون فکر میکردم، با خودم میگفتم اینا از کجا به ذهنشون میآد؟ نکنه ذهن من مشکل داره که چنین چیزایی رو توش جا نمیده؟
نمیتونم بگم دیگه این فکر رو نمیکنم، گاهی اونقدر آزاردهنده میشه که دلم نمیخواد بنویسم. اما متوجه چیزی شدم. دلیلی که نوشتههای من برعکس ذهنم اونقدر منظم نیستند، اینه که من بهشون اجازه نمیدم. یعنی... فقط به یک کلمه فکر میکنم و انگار مغزم رو خاموش میکنم. میذارم انگشتهام خودشون ادامه بدن. هرگز نمیفهمم من چطور این رو نوشتم، جوری که... احساساتم خودشون بیرون میان. منم خیلی دلم میخواست مثل بقیه از کلمات خاص و توصیفهای منحصر به فرد استفاده کنم... ولی شاید اگه بخوام بخش مثبتش رو نگاه کنم زنده بودن نوشتههامه؟ نمیدونم. حداقل میدونم یک نقاب دروغین نگذاشتم و هرچی هست، مهتاب واقعیه. اما خب... گاهی مهتاب دلزده و ناامیدم میکنه... :")
