دارم کمکم به زندگی برمیگردم. یعنی نمیتونم بگم خیلی برگشتم، ولی حداقل از جام بلند شدم. نوشتن چپتر جدید داستانم و کار کردن روی چپتر بعدی حالم رو بهتر کرد. البته که کتاب خوندن هم همینطور. دیشب که داشتم کتاب میخوندم و غرق داستان شده بودم یکم حال و هوای دور و برم رو یادم رفت و تونستم کتابهای درسیمم تحمل کنم. الانم دلم میخواد بخونمش و امشب تمومش کنم. ببینم بالاخره پوآرو چطور معما رو حل میکنه؟
دلم برای کتاب خوندن تنگ شده بود. بیشتر از یک سال بود از آخرین باری که درست حسابی کتاب خونده بودم میگذشت. یک عالمه لیست دارم که هرگز وقت نکردم بهشون برسم. الان فهمیدم که چقدر تحمل زندگی رو برام آسون تر میکنند.
یه دوست جدید، یه خواهر بزرگتر جدید دارم که اون تونست من رو سرپا کنه. قلبم رو لمس کرد و حرفهاش رو باور کردم. تونستم بهش اعتماد کنم و بلند شم. دستمو گرفت. ممنونم. تموم تلاشمو میکنم ناامیدت نکنم سونبه.
من مطمئنم همهچیز بهتر میشه. همهچیز درست میشه. وضعیت کشورمون بهتر میشه. اقتصاد بهتر میشه و من بهش ایمان دارم. میدونم بالاخره تموم میشه و بهتر میشه. هروقت با خدا حرف میزنم قلبم آروم میشه و شب راحتتر میخوابم...
