مدت طولانی ایه که نمیتونم به آسونی بیدار شم. صدای هیچکس رو نمیشنوم و بخوام خیلی خودمونی بگم، بیهوش میشم. قرار بود امروز برم دکتر، ولی خواب موندم و نوبتم رو از دست دادم. مهم نیست آلارمم زنگ بخوره یا یه نفر دیگه بیدارم کنه، من بیدار نمیشم.
در همین حال مشکل به خواب رفتن هم دارم. یعنی با کلی دردسر و غلت خوردن شبها چشمام رو هم میره یا بخوام خیلی خودمونی بگم، منتظر میمونم تا بیهوش بشم.
این وضعیت خیلی کلافه ام کرده. هرچقدر هم بخوابم و استراحت کنم، بدن دردم خوب نمیشه. سردردم موندگاره و جون ندارم. وعدههای غذاییمو میخورم، اما همچنان بی فایده ست و حتی میتونم بگم بیشتر از قبل که اشتهام بسته بود الان سرگیجه میگیرم.
الان وقت خوابیدن نیست. وقت خستگی نیست. باید پاشم. باید کار کنم. باید درس بخونم. ولی... نمیدونم... همیشه ناامید میکنم. این بود همون «مهتاب زرنگ»؟
نمیدونم شاید واقعا فقط خسته ام و یکم باید مهربون تر بشم با خودم... شاید واقعا چون اینطوریم به دکتر رفتن یا نرفتنم اهمیت نمیدم که بخوام بیدار شم. همش زیر سر این داروهای کوفتیه که بیحسم کردن. خیلی خوبه ها ولی از به جهت هم خوب نیست... چون احساساتم با خاموشن یا مثل آتشفشان تازه فعال شدهاند که قابل کنترل نیستند...
