به کتابها و تستهایی که باید کار کنم نگاه میکنم نفسم میگیره. با اینکه این همه خوندم ولی هنوز حجم زیادی از دروس باقی مونده. دیروز به بابام میگفتم کنکور برای یه آدم ۱۸ ساله یکم زیادی سخت نیست؟
پارسال وضعیت خیلی سخت تر از امسال بود، شایدم امسال بخاطر داروهام بیحسم و اصلا نمیفهمم استرسمو. حسش نمیکنم میدونید؟ یعنی میدونم نگرانم ولی نمیتونم بفهممش. چطور بگم... انگار که میدونید کشیدن دندون درد داره ولی بیحسی اجازه نمیده شما بفهمید.
فیزیک و شیمیم خیلی عقبه. دلم میخواد فقط زودتر تموم شه. ای کاش امسال آخرش باشه. یادم نمیاد زندگی بدون استرس کنکور چه شکلی بود. فقط میدونم از همون راهنمایی استرس کنکور رو داشتم تا به الان. چون میدونم تنها راهمه. اونم با محدودیت. رشتههای شهریهپرداز رو حتی نمیتونم بهش فکر کنم. نمیدونم ممکنه من از پسش بربیام؟ میدونم هوشش رو دارم، استقامتشو دارم و اراده کنم میتونم، ولی نمیدونم بدنم چقدر کشش داره... شاید فقط باید در رو روی خودم قفل کنم و بدون نگاه کردن به ساعت بخونم؟
تولدم نزدیکه... نمیدونم باور کنم اینقدر سریع یک سال گذشته و من دارم ۱۹ ساله میشم. دیروز به بابام میگفتم که حس میکنم توی ۱۶ سالگیم قفل شدم و هرگز دیگه بزرگ نشدم. خندید و گفت که شبیه منی، منم با اینکه ۴۷ سالمه ولی حس میکنم یه جوون ۲۴ ۲۵ ساله ام و انگار بزرگ نشدم. خیلی عجیبه. اینطور نیست؟
