گاهی همهچیز برای من شکل قفس میشه. یکی که با بقیه قفسها متفاوته. تماما پوشیده و تاریکه؛ فقط یک بخش کوچیکی از اون آزاده، فقط برای اینکه نفسهام تمام نشن. به زور زنده نگهام داشتن. ذره ذره مغزم برای بقا خورده میشه و من کمکم هیچچیز رو به خاطر نمیارم. گاهی نمیتونم باور کنم اطرافم رو. گاهی نمیتونم بشنوم صداهارو. حتی اگه همین الان سقف هم روی سرم بریزه، نمیتونم فریاد بزنم. چون نمیبینم. همهچیز انگار تاریک شده. و روز به روز این قفسی که توش اسیر شدم تنگ و تنگتر میشه. اگر اتفاقی برام بیوفته، من بعد از چندین روز تازه میتونم اثرش رو احساس کنم و متوجه بشم که این مسئله ناراحتم کرده. خلاصه... الان اونقدر کور شدم که همون نوری که از اون بخش کوچیک میاد رو نمیتونم ببینم.
نهایتا، یا این قفس اونقدری تنگ میشه که استخوانهام رو درجا خرد میکنه، یا من اونقدر قدرتمند میشم که این قفس رو متلاشی کنم. نمیدونم که کدوم یکیمون قراره شکست بخوره.
وقتی اضطرابم بیشتر میشه، بیخوابی منم بیشتر میشه. دو شبانه روزه سر جمع کمتر از ۱۰ ساعت خوابیدم. چشمامو میبندم، غلت میخورم یا هرکاری سخت خوابم میگیره. از اینکه همیشه با این بیخوابی درگیرم متنفرم. واقعا به آدمهایی که به آسونی میخوابن حسودیم میشه. دلم میخواست منم تا سرمو میذارم رو بالشت سریع به خواب برم، ولی حتی اگه کل روز عمدا خودم رو خسته خسته کنم بازم با کلی دردسر خوابم میبره. واژه درستترش اینه که در واقع بیهوش میشم. دلم میخواد آسودهخاطر باشم. بدون عذاب وجدان، فقط سرمو بذارم و بگیرم بخوابم. کلی کلی بخوابم. تمام این بیخوابیهارو جبران کنم. میدونم این خستگی من از بیخوابیه، ولی نمیدونم چیکار کنم که بهتر خوابم ببره.
به احتمال ۹۰ درصد هیچکس نیست که الان این رو بخونه، پس منم مینویسمش به هوای اینکه کسی نیست.
خیلی گیج و خسته ام. الان نیم ساعته در حال کلنجار رفتن با یک سوال فیزیکم که بتونم خودم راه حلشو پیدا کنم و هنوزم تا نصفشو میرم و نمیشه. واقعا سخته. شاید حق با موژانه، باید قبول کنم یه سری چیزا واقعا سختن و طاقتفرسا. شاید طبیعیه که اینقدر باید باهاش کلنجار برم. اما یه بخشی از مغزم میگه هیچ چیزی نیست که نتونی از پسش بربیای. یعنی انگار که مغزم خیلی به خودش اعتماد داره که میتونه انجامش بده. این خوبه ها، ولی هنوز به اون درجه نرسیده که واقعی بشه. یعنی چطور بگم. میدونم حرفام زیادی متناقض یا حتی بیمعنا هستند، ولی نمیتونم درست بیانشون کنم. چطور بگم... انگار که میدونی میتونی ولی همزمان انگار نمیتونی ولی زورت میاد قبول کنی نمیتونی چون فکر میکنی میتونی آه. نمیدونم چطور بگمش فقط.
کاش فقط زودتر این کابوس تمام شه. از این ویژگیم که با هرچیزی کنار میام متنفرم. قرار نیست اینقدر همهچیز نرمال باشه تو دیدم چون نیست. دلم میخواد فقط غر بزنم غر بزنم و غر بزنم بدون اینکه کسی ازم بخواد براش واضح تر بگم و همهی این خزعبلاتم رو بفهمه.
حالا که داری به ۱۹ سالگی پا میگذاری، از من ۱۸ سالهات، چیزهایی را به یادگار نگه دار:
امسال قول بده با خودت مهربانتر باشی. نگذار دیگر آدمها تو را تحقیر کنند و از دلسوزیات سواستفاده کنند.
اینبار دعوا کردن را یاد بگیر. نه برای اینکه آدم شری شوی، برای اینکه دیگر موقع دفاع کردن از خودت نترسی و کوتاه نیای.
دوستانت را نگه دار و هرگاه دیدی در ارتباط با آنها دچار آسیب میشوی، دیگر ادامهش نده. هرچند پیشنهاد من به تو این است که ارتباطهای خودت را دیگر خیلی نزدیک نکنی و بگذاری مانند گذشته همان حد و مرز ها باقی بمانند.
به داستان نویسیت ادامه بده و مایوس نشو. اینبار به خودت قول بده آن داستانت را تا آخر مینویسی و تمامش میکنی. ما هنوز یک داستان نیمه تمام دیگر هم داریم یا شاید هم دوتا؟
کتابهای بیشتری هم بخوان. ژانر های مختلف. پیشنهادم به تو نوشتن یک لیست است و باید آن را تا ۲۰ سالگیات خط بزنی.
رسیدگی به خودت را فراموش نکن. سلامتیات و پوستت از همهچیز مهمتر است.
امیدوارم تلاشهای ۱۸ سالگیات به یاد نرود. ممنونم که لونای ۱۷ ساله را سربلند کردی. حالا نوبت این است که لونای ۱۹ ساله هم باعث سربلندیام شود.
تولدت مبارک. به تو قول میدهم که امسال، سال بهتری خواهد بود.
« من اون زخم ها رو به حال خودشون رها کردم. فکر میکردم خوب میشن... زمانی که خشک شدنشون رو دیدم امیدوار شدم. اما فکر نمیکردم هر بادی قراره باعث سوزش اونها بشه.»