امروز بالاخره تونستم مقاومت کنم و برم دکتر. حقیقتش رو بخوام بگم دلیل پررنگی که نمیخواستم برم احساس بدی بود که بهم دست میداد. ولی دیگه نمیتونستم تا ابد با همین حس بمونم و با خودم گفتم شاید اگه برم حس بدم هم از بین بره. بیحوصله میکاپ کردم ولی یکی از بهترین خط چشم های عمرم رو کشیدم. رژ لبمم هم خیلی خیلی موردعلاقم در اومد. اما جدیدا فرفری موهام منظم نمیایسته و رومخمه.
یکم انرژی گرفتم که روی چپتر های جدید داستانم کار کنم. هروقت به یکی معرفیش میکنم و ازش میخوام بخونه، و حتی بابتش کنجکاو میشه خیلی هیجان زده میشم و دلم میخواد بنویسم. انگار انرژی نوشتن از یک حمایت کوچیک به دست میاد. خوشحالم میکنه. هرچند میدونم افرادی که اون رو میخونن با آخرش من رو نفرین میکنن ولی همینه که هست کاریش نمیتونم کنمD:
دلم میخواد سریال جدیدی شروع کنم. تو ذهنم همش my demon هست. به نظرتون ببینمش؟
کاشکی نتها هم زودتر وصل شه که شدیدا دلتنگ گنشین و مپ قشنگش هستم. اگه وصل بشه فکر میکنم فقط میرم میکردم توی دشتهاش و رفع دلتنگی میکنم.
دو روز دیگه ۱۹ سالم میشه ولی امسال برای اولین باره که هیچ حسی نسبت به تولدم ندارم. دکترم امروز میگفت که من امسال ذهنم زیادی درگیره برای همین نمیتونم به تولدم فکر کنم. گمونم حق با اون باشه. چون من حتی روز تولدمم برنامه شلوغی دارم.
+قالبم کسل کننده نشده؟ نمیدونم چیکارش کنم جذابتر بشه.
امروز روز خیلی خوبی رو گذروندم. حالم این چند روز گرفته بود و بالاخره یه شرایطی پیش اومد و رفتیم شهرستانی که قبلاً توش زندگی میکردیم و رفتم پیش یکی از دوستهای عزیزم.ریحان، دوست بچگی من که باهم بزرگ شدیم. کلی وراجی کردم و صحبت کردم. اونم موهام رو برام با اتو صاف کرد و خیلی حالت قشنگی گرفت. کلی باهم خندیدیم و عکس های یادگاری گرفتیم. بعدش یکی از دوستهای دیگهمون، سلاله بهمون زنگ زد و پیشنهاد داد بریم کافه. همون کافهای که من قبلاً دوست داشتم ببینم. اونجا رفتیم و کلی باهم صحبت کردیم و میم چی بازی کردیم. خیلی خندیدیم و خوش گذشت. بازی بامزه ای بود. کمی بعدش یک آشنا از همکلاسی دبستانم که چندین سال بود ندیده بودمش رو دیدم. ما از اون دختر خوشمون نمیومد و خب الان هم خیلی وایب بدتری داشت. بگذریم.
بعدش هم تصمیم گرفتیم با بچهها بریم کمی قدم بزنیم و تو بازار تاب بخوریم. بعد از اینکه رفتیم مرکز تجاری، تا اومدیم بیرون دیدیم هوا شدیدا گرمه و ارزش نداره بیشتر بریم بگردیم. خوشبختانه بابای من اون موقع اومده بود و تو بازار بودند. اومدن مارو سوار کرد و ما رفتیم خونهی اون یکی دوستم. حدودا نیم ساعت تا چهل دقیقه که کارای بابام تمام بشه اونجا بودیم و باهم ورق بازی کردیم. بازی جالبی بود که حالا اسمش رو یادم نمیاد ولی به اونو شباهت داشت.
بعدشم که با ریحان برگشتیم خونشون که وسایلم رو بردارم و خداحافظی کردیم. خواهرمم با گربهای که داشتن، کیلو شروع کرده بود بازی کردن. میلو خیلی ناز و گوگولیه. امروز همش خواب آلود بود.
خلاصه... این روز ارزش داشت که یه جایی یادداشتش کنم که یادم نره. حیف که غزل نبود، جای اون خیلی خالی بود.
دلم میخواد بنویسم، اما خالی تر از همیشه ام و شاید بهتره بگم بیحوصله تر از همیشه. اگه هستید میشه آهنگ موردعلاقتون رو بهم معرفی کنید تا گوش کنم؟
حقیقتا نمیفهمم چه اتفاقی داره میافته، فقط یهویی میبینم دوباره تو همون موقعیتی هستم که دیشب بودم. دوباره شب شده و من بیدارم. مغزم فیزیک نمیفهمه، انگار که نه انگار این همه تمرینش کردم ولی انگاری سوالات حرکت شناسی کلا سختن. شاید واقعا مشکل از من نیست. ۱۰ روز دیگه تولدمه و اصلا حسش نمیکنم. نه هیجانی براش دارم نه برنامهای. مثل یه روز معمولی دیگهست، غیر از اینه؟
فکر کنم سرما خوردم. همیشه تو بدترین موقعیتها سرما میخورم. باور نکردنیه. یه گیم بامزه ای پیدا کردم که شباهت کمی به گنشین داره و باعث شده دلم بیشتر تنگ بشه برای بازی قشنگم :( ولی خب اینم سرگرمی بامزه ایه خوشم میاد ازش.
اگه فردا حوصله داشته باشم کتاب جدید شروع میکنم :> کتاب خوندن خیلی حالم رو بهتر میکنه.
هستید باهم صحبت کنیم؟
یادداشت
ساعت سه شب شده و من طبق معمول بیدارم و به کارهای عقب افتاده روز میرسم، یه جورایی کارهای مهمتر. خونه همیشه سروصدا داره و صداها جوری نیستن که بشه نادیدهشون گرفت. نمیدونم هم چه بلایی سرم اومده که نمیتونم صداها رو تحمل کنم و کوچیکترین صداها رو از دور هم میشنوم. پارسال متوجه این ویژگیم شدم. وقتی که خواهرم داشت اون سر پذیرایی طراحی میکرد و من با شنیدن صدای مدادش فقط موهای تنم سیخ شد و ازش خواستم آرومتر کار کنه و بعدش خودش گفت که چطور میگی که صداشو میشنوی؟ یک بار دیگه هم این مسئله سر جلسه کنکورم افتاد، وقتی که صندلیم کنار آیلار بود و فکر میکنم نوک مدادش شکسته بود؟ من حواسم به جای دیگه بود و اون نوکش رو یه جایی پرت کرد که از قضا فکر کنم از کنار من رد شد یا بهم خورد، و من همون لحظه واکنش دادم و مسیری که ازش این حس رو پیدا کرده بودم رو دنبال کردم و نگاه آیلار کردم. خودش هم گفته بود واقعا حسش کردی؟ چطوری فهمیدی اصلا؟
اون روز این مسئله خیلی برام تعجب برانگیز بود. و هرچی بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم که انگار سنسور هام زیادی کار میکنن و بعدش متوجه شدم این انگار واکنش محافظهکارانهی بدنمه. انگار که همیشه میخواد آماده باشه تا با یه چیز کوچیک احساس خطر کنه. و مسئله اینجاست که چیزهای بزرگ و ترسناکی که اتفاق میافتن واکنش دهی من نسبت بهشون کمتره. شاید هم این واقعا برای همه اینطوریه نمیدونم. چیزی که هیچوقت هم درکش نکردم دیدن تلویزیون با صدای خیلی بلنده، چطور واقعا تحمل میکنن بقیه. من احساس میکنم توی کل مغزم میچرخه و بعدش مثل یک چکش میکوبه و میکوبه. از صداها متنفرم.
کلا نمیدونم چرا از چیزایی که متنفرم برای بقیه عجیب بوده همیشه. شاید واقعا یه روز باید لیستشون کنم و بعد کنار هم مقایسهشون کنم. شاید واقعا عجیبن.
یادداشت