داشتم به این فکر میکردم که، چرا من هیچوقت نتونستم یک متن بسیار ادبی و منحصر به فرد بنویسم؟ من که آرزوی نویسنده شدن و نوشتن کتابم رو دارم، آیا با این قلم، شانسی براش دارم؟ همیشه وقتی متنهای بقیه رو در قالب نامهنویسی و یا حتی روزمرگی ساده میدیدم و به جملاتشون فکر میکردم، با خودم میگفتم اینا از کجا به ذهنشون میآد؟ نکنه ذهن من مشکل داره که چنین چیزایی رو توش جا نمیده؟
نمیتونم بگم دیگه این فکر رو نمیکنم، گاهی اونقدر آزاردهنده میشه که دلم نمیخواد بنویسم. اما متوجه چیزی شدم. دلیلی که نوشتههای من برعکس ذهنم اونقدر منظم نیستند، اینه که من بهشون اجازه نمیدم. یعنی... فقط به یک کلمه فکر میکنم و انگار مغزم رو خاموش میکنم. میذارم انگشتهام خودشون ادامه بدن. هرگز نمیفهمم من چطور این رو نوشتم، جوری که... احساساتم خودشون بیرون میان. منم خیلی دلم میخواست مثل بقیه از کلمات خاص و توصیفهای منحصر به فرد استفاده کنم... ولی شاید اگه بخوام بخش مثبتش رو نگاه کنم زنده بودن نوشتههامه؟ نمیدونم. حداقل میدونم یک نقاب دروغین نگذاشتم و هرچی هست، مهتاب واقعیه. اما خب... گاهی مهتاب دلزده و ناامیدم میکنه... :")
هرگاه پروانهای دور تو چرخید، مرا به یاد بیاور. میدانی که، پروانهها به این راحتی سراغ کسی نمیآیند. پس مطمئن باش که خودم او را فرستادهام. شاید هم در گلبرگهای پراکنده قاصدکها پنهان شده باشم. من عاشق قدم زدن بر روی شنهای ساحل بودم، مادرم همیشه میگفت که پا برهنه قدم زدن درست نیست. خودم هم این را میدانم، اما از آنجایی که قانونمند به دنیا آمدهام، هرگز دست به این کار نزدم. تو به جای من روی شنها قدم بردار، زمانی که نمیدانی خورشید هنوز متعلق به روز است یا نه. مرا در نسیمهای خنک به یاد بیاور. در شکوفههای گیلاس دنبال من باش. نگذار در ذهنت به تاریکی روم. هرگاه کبریت را به آتش کشیدی، مرا در آن شعلهی کوچک به خاطر بسپار. دل من همواره مانند آن بود، دیده نمیشد اما میتوانست آتش بزرگی را به راه بیاندازد. اگر ستارهای دنبالهدار دیدی، به تو اطمینان میدهم که از آنجا برایت دست تکان میدهم. مرا به خاطرت بسپار. در آبیهای زندگیات، گلهای سفید، دانهی برف، بوی قهوهی تازه، قصهها و داستانها... از تو میخواهم هرگاه داستانی را میخوانی، مرا هم در شخصیت هایش پیدا کنی. دلم میخواهد بدانم در دیدت چگونه هستم. همیشه من اینکار را برای بقیه انجام میدادم، میشود این بار، تو برای من؟
مرا در اشکهایت بیاب، نه اشکهای غمگینت. در اوج خندهات. نگذار من در قلبت بمیرم.
سرما زیر پوستم نفوذ کرده است. تپش قلبم را به سختی احساس میکنم. خون در رگهایم، درحال یخ زدن است. چیزی به شروع اجرا نمانده است؛ آخرین رقص زندگیام. انگشتانم حس نمیشود، پس آن هیولا کارش را به این زودی شروع کرده است. این رسمش نبود که با این بیرحمی نیرویم را ازم بدزدند و از آن بر علیهام استفاده کنند. اسمم را صدا میزنند. دیگر وقتش است. به آرامی با اسکیتهایم به زمین یخی میروم. گرمای خون در میان آن همه سرما، جوری بود که انگار دارد به پوستم ذره ذره تَرَک میاندازد. با شنیدن موسیقی، به سختی پاهایم را حرکت دادم. دیگر مهم نبود چه میشود. دلم میخواست جوری برقصم که دیگر پاهایم حسرتی به دلشان نماند. حرکاتی که از اجرایشان ترس داشتم را به نمایش گذاشتم. هیچ چیزی جز موسیقی را نمیشنیدم. خون از نوک انگشتانم شروع به چکه کرد و متوجه شدم کفشهایم رد خون را روی زمین به جای گذاشتند. به هرحال، شاید امضای کار من این بود. دیگر کار از کار گذشته بود. اشکهایم اینبار برکهای از جنس یخ بودند. قلبم... دیگر جریان خون را حس نمیکردم. پس فقط چرخیدم. آن قدر روی آن زمین یخی چرخیدم تا زمانی که نفسم ببرد. حالا دیگر همهچیز تمام شده بود. من روی آن زمین خونین یخی افتاده بودم، گویی که من هم جزئی از آن بودم.
« من اون زخم ها رو به حال خودشون رها کردم. فکر میکردم خوب میشن... زمانی که خشک شدنشون رو دیدم امیدوار شدم. اما فکر نمیکردم هر بادی قراره باعث سوزش اونها بشه.»