به احتمال ۹۰ درصد هیچکس نیست که الان این رو بخونه، پس منم مینویسمش به هوای اینکه کسی نیست.
خیلی گیج و خسته ام. الان نیم ساعته در حال کلنجار رفتن با یک سوال فیزیکم که بتونم خودم راه حلشو پیدا کنم و هنوزم تا نصفشو میرم و نمیشه. واقعا سخته. شاید حق با موژانه، باید قبول کنم یه سری چیزا واقعا سختن و طاقتفرسا. شاید طبیعیه که اینقدر باید باهاش کلنجار برم. اما یه بخشی از مغزم میگه هیچ چیزی نیست که نتونی از پسش بربیای. یعنی انگار که مغزم خیلی به خودش اعتماد داره که میتونه انجامش بده. این خوبه ها، ولی هنوز به اون درجه نرسیده که واقعی بشه. یعنی چطور بگم. میدونم حرفام زیادی متناقض یا حتی بیمعنا هستند، ولی نمیتونم درست بیانشون کنم. چطور بگم... انگار که میدونی میتونی ولی همزمان انگار نمیتونی ولی زورت میاد قبول کنی نمیتونی چون فکر میکنی میتونی آه. نمیدونم چطور بگمش فقط.
کاش فقط زودتر این کابوس تمام شه. از این ویژگیم که با هرچیزی کنار میام متنفرم. قرار نیست اینقدر همهچیز نرمال باشه تو دیدم چون نیست. دلم میخواد فقط غر بزنم غر بزنم و غر بزنم بدون اینکه کسی ازم بخواد براش واضح تر بگم و همهی این خزعبلاتم رو بفهمه.
حالا که داری به ۱۹ سالگی پا میگذاری، از من ۱۸ سالهات، چیزهایی را به یادگار نگه دار:
امسال قول بده با خودت مهربانتر باشی. نگذار دیگر آدمها تو را تحقیر کنند و از دلسوزیات سواستفاده کنند.
اینبار دعوا کردن را یاد بگیر. نه برای اینکه آدم شری شوی، برای اینکه دیگر موقع دفاع کردن از خودت نترسی و کوتاه نیای.
دوستانت را نگه دار و هرگاه دیدی در ارتباط با آنها دچار آسیب میشوی، دیگر ادامهش نده. هرچند پیشنهاد من به تو این است که ارتباطهای خودت را دیگر خیلی نزدیک نکنی و بگذاری مانند گذشته همان حد و مرز ها باقی بمانند.
به داستان نویسیت ادامه بده و مایوس نشو. اینبار به خودت قول بده آن داستانت را تا آخر مینویسی و تمامش میکنی. ما هنوز یک داستان نیمه تمام دیگر هم داریم یا شاید هم دوتا؟
کتابهای بیشتری هم بخوان. ژانر های مختلف. پیشنهادم به تو نوشتن یک لیست است و باید آن را تا ۲۰ سالگیات خط بزنی.
رسیدگی به خودت را فراموش نکن. سلامتیات و پوستت از همهچیز مهمتر است.
امیدوارم تلاشهای ۱۸ سالگیات به یاد نرود. ممنونم که لونای ۱۷ ساله را سربلند کردی. حالا نوبت این است که لونای ۱۹ ساله هم باعث سربلندیام شود.
تولدت مبارک. به تو قول میدهم که امسال، سال بهتری خواهد بود.
امروز بالاخره تونستم مقاومت کنم و برم دکتر. حقیقتش رو بخوام بگم دلیل پررنگی که نمیخواستم برم احساس بدی بود که بهم دست میداد. ولی دیگه نمیتونستم تا ابد با همین حس بمونم و با خودم گفتم شاید اگه برم حس بدم هم از بین بره. بیحوصله میکاپ کردم ولی یکی از بهترین خط چشم های عمرم رو کشیدم. رژ لبمم هم خیلی خیلی موردعلاقم در اومد. اما جدیدا فرفری موهام منظم نمیایسته و رومخمه.
یکم انرژی گرفتم که روی چپتر های جدید داستانم کار کنم. هروقت به یکی معرفیش میکنم و ازش میخوام بخونه، و حتی بابتش کنجکاو میشه خیلی هیجان زده میشم و دلم میخواد بنویسم. انگار انرژی نوشتن از یک حمایت کوچیک به دست میاد. خوشحالم میکنه. هرچند میدونم افرادی که اون رو میخونن با آخرش من رو نفرین میکنن ولی همینه که هست کاریش نمیتونم کنمD:
دلم میخواد سریال جدیدی شروع کنم. تو ذهنم همش my demon هست. به نظرتون ببینمش؟
کاشکی نتها هم زودتر وصل شه که شدیدا دلتنگ گنشین و مپ قشنگش هستم. اگه وصل بشه فکر میکنم فقط میرم میکردم توی دشتهاش و رفع دلتنگی میکنم.
دو روز دیگه ۱۹ سالم میشه ولی امسال برای اولین باره که هیچ حسی نسبت به تولدم ندارم. دکترم امروز میگفت که من امسال ذهنم زیادی درگیره برای همین نمیتونم به تولدم فکر کنم. گمونم حق با اون باشه. چون من حتی روز تولدمم برنامه شلوغی دارم.
+قالبم کسل کننده نشده؟ نمیدونم چیکارش کنم جذابتر بشه.
امروز روز خیلی خوبی رو گذروندم. حالم این چند روز گرفته بود و بالاخره یه شرایطی پیش اومد و رفتیم شهرستانی که قبلاً توش زندگی میکردیم و رفتم پیش یکی از دوستهای عزیزم.ریحان، دوست بچگی من که باهم بزرگ شدیم. کلی وراجی کردم و صحبت کردم. اونم موهام رو برام با اتو صاف کرد و خیلی حالت قشنگی گرفت. کلی باهم خندیدیم و عکس های یادگاری گرفتیم. بعدش یکی از دوستهای دیگهمون، سلاله بهمون زنگ زد و پیشنهاد داد بریم کافه. همون کافهای که من قبلاً دوست داشتم ببینم. اونجا رفتیم و کلی باهم صحبت کردیم و میم چی بازی کردیم. خیلی خندیدیم و خوش گذشت. بازی بامزه ای بود. کمی بعدش یک آشنا از همکلاسی دبستانم که چندین سال بود ندیده بودمش رو دیدم. ما از اون دختر خوشمون نمیومد و خب الان هم خیلی وایب بدتری داشت. بگذریم.
بعدش هم تصمیم گرفتیم با بچهها بریم کمی قدم بزنیم و تو بازار تاب بخوریم. بعد از اینکه رفتیم مرکز تجاری، تا اومدیم بیرون دیدیم هوا شدیدا گرمه و ارزش نداره بیشتر بریم بگردیم. خوشبختانه بابای من اون موقع اومده بود و تو بازار بودند. اومدن مارو سوار کرد و ما رفتیم خونهی اون یکی دوستم. حدودا نیم ساعت تا چهل دقیقه که کارای بابام تمام بشه اونجا بودیم و باهم ورق بازی کردیم. بازی جالبی بود که حالا اسمش رو یادم نمیاد ولی به اونو شباهت داشت.
بعدشم که با ریحان برگشتیم خونشون که وسایلم رو بردارم و خداحافظی کردیم. خواهرمم با گربهای که داشتن، کیلو شروع کرده بود بازی کردن. میلو خیلی ناز و گوگولیه. امروز همش خواب آلود بود.
خلاصه... این روز ارزش داشت که یه جایی یادداشتش کنم که یادم نره. حیف که غزل نبود، جای اون خیلی خالی بود.
« من اون زخم ها رو به حال خودشون رها کردم. فکر میکردم خوب میشن... زمانی که خشک شدنشون رو دیدم امیدوار شدم. اما فکر نمیکردم هر بادی قراره باعث سوزش اونها بشه.»