حقیقتا نمیفهمم چه اتفاقی داره میافته، فقط یهویی میبینم دوباره تو همون موقعیتی هستم که دیشب بودم. دوباره شب شده و من بیدارم. مغزم فیزیک نمیفهمه، انگار که نه انگار این همه تمرینش کردم ولی انگاری سوالات حرکت شناسی کلا سختن. شاید واقعا مشکل از من نیست. ۱۰ روز دیگه تولدمه و اصلا حسش نمیکنم. نه هیجانی براش دارم نه برنامهای. مثل یه روز معمولی دیگهست، غیر از اینه؟
فکر کنم سرما خوردم. همیشه تو بدترین موقعیتها سرما میخورم. باور نکردنیه. یه گیم بامزه ای پیدا کردم که شباهت کمی به گنشین داره و باعث شده دلم بیشتر تنگ بشه برای بازی قشنگم :( ولی خب اینم سرگرمی بامزه ایه خوشم میاد ازش.
اگه فردا حوصله داشته باشم کتاب جدید شروع میکنم :> کتاب خوندن خیلی حالم رو بهتر میکنه.
هستید باهم صحبت کنیم؟
یادداشت
ساعت سه شب شده و من طبق معمول بیدارم و به کارهای عقب افتاده روز میرسم، یه جورایی کارهای مهمتر. خونه همیشه سروصدا داره و صداها جوری نیستن که بشه نادیدهشون گرفت. نمیدونم هم چه بلایی سرم اومده که نمیتونم صداها رو تحمل کنم و کوچیکترین صداها رو از دور هم میشنوم. پارسال متوجه این ویژگیم شدم. وقتی که خواهرم داشت اون سر پذیرایی طراحی میکرد و من با شنیدن صدای مدادش فقط موهای تنم سیخ شد و ازش خواستم آرومتر کار کنه و بعدش خودش گفت که چطور میگی که صداشو میشنوی؟ یک بار دیگه هم این مسئله سر جلسه کنکورم افتاد، وقتی که صندلیم کنار آیلار بود و فکر میکنم نوک مدادش شکسته بود؟ من حواسم به جای دیگه بود و اون نوکش رو یه جایی پرت کرد که از قضا فکر کنم از کنار من رد شد یا بهم خورد، و من همون لحظه واکنش دادم و مسیری که ازش این حس رو پیدا کرده بودم رو دنبال کردم و نگاه آیلار کردم. خودش هم گفته بود واقعا حسش کردی؟ چطوری فهمیدی اصلا؟
اون روز این مسئله خیلی برام تعجب برانگیز بود. و هرچی بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم که انگار سنسور هام زیادی کار میکنن و بعدش متوجه شدم این انگار واکنش محافظهکارانهی بدنمه. انگار که همیشه میخواد آماده باشه تا با یه چیز کوچیک احساس خطر کنه. و مسئله اینجاست که چیزهای بزرگ و ترسناکی که اتفاق میافتن واکنش دهی من نسبت بهشون کمتره. شاید هم این واقعا برای همه اینطوریه نمیدونم. چیزی که هیچوقت هم درکش نکردم دیدن تلویزیون با صدای خیلی بلنده، چطور واقعا تحمل میکنن بقیه. من احساس میکنم توی کل مغزم میچرخه و بعدش مثل یک چکش میکوبه و میکوبه. از صداها متنفرم.
کلا نمیدونم چرا از چیزایی که متنفرم برای بقیه عجیب بوده همیشه. شاید واقعا یه روز باید لیستشون کنم و بعد کنار هم مقایسهشون کنم. شاید واقعا عجیبن.
یادداشت
دلم میخواد چپتر های جدید داستانم رو بنویسم، ولی دوباره قلمم قفل شده. دوست دارم بشینم و گنشین بازی کنم، اما حالا حالا ها نت نداریم. دلم میخواد کتاب بخونم، اما چشمام خیلی میسوزه. هرچند غیر از درس خوندن تنها تفریحم همین کتاب خوندنه. خیلی خیلی دلتنگ بودم. من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم و همیشه وقتی با بابام میرفتیم لوازم تحریری، من کل مدت هوش و حواسم سمت قفسه کتابها بود. زیاد نمیتونستم اون مواقع کتاب بخرم، با همون معدود کتابهایی که داشتم و چندین بار خونده بودمشون خوشحال بودم. حالا که فکرشو میکنم هنوزم همین اخلاقم باقی مونده.
دلم میخواد پازل درست کنم، آخرین باری که پازل درست کردم فکر میکنم ۱۲ ساله بودم. الان با وجود شیطون بودن داداشم و همچنین نداشتن یه مکان مناسب برای پازل درست کردن، ازش محرومم. به هرحال منطقیترین تصمیم همینه.
یه زمانی شطرنجم خیلی خوب بود، اما الان انگار یه تازهکار خسته ام که حتی حواسش به حرکاتش نیست. شاید بعد کنکورم باید جدی بهش رسیدگی کنم. شطرنج خیلی جذابه و واقعا تمرکز بالایی میخواد.
اصلا نمیدونم چرا این صفحه رو باز کردم این چرت و پرت هارو نوشتم، فکر کنم فقط دلم میخواست صحبت کنم
تنها چیزی که اخیرا حس و حال خوبی بهم میده کتاب خوندنه. هرچند نمیتونم از ژانر جنایی-معمایی بیام بیرون و نیازمند پیشنهادات شما برای ژانرهای دیگه هستم. کتابی که کسلکننده باشه رو نمیخوام. اگه پیشنهادی دارید ممنون میشم باهام به اشتراک بذارید. :>
+ترجیحم بیشتر رمان هست :>
دلم میخواد از هرکسی و هرچیزی که میشناختم فاصله بگیرم و دور شم. اصلا دلم میخواد توی یه مکانی باشم که همه غریبه باشن. هیچکس ندونه من کیام چیام کجام. هیچی. مطلقا هیچی. همین الانشم افراد زندگیم به جز خانوادهام نمیدونن. وقتی به این فکر میکنم که بازم یه سری چیزای محدودی هست که اونا میدونن حس ناامنی بهم دست میده. گاهی دلم نمیخواد از ذهنها فراموش شم، ولی همزمان مثل الان، دلم میخواد هیچکس من رو نشناسه. میدونید؟ الان از این تنهایی خوشم میاد. من فضای بلاگیکس رو دوست ندارم، ولی الان که هیچکس نمیدونه من کیام حس راحتتری بهم میده. اصلا انرژیای برای چک کردن همهی وبلاگها خرج نمیکنم و میدونم هیچکسم ازم توقعی نداره. ظاهر اینجا دیگه برام مهم نیست. صرفا میام و مینویسم. دیگه به حس وبلاگ نویسیش اهمیت نمیدم. حقیقتا نمیدونم شاید چون از این ناراحتم که فهمیدم تمام افکارم درمورد یه آدمی که میشناسم درست در اومده و بازم دارم خودمو بابت اینکه حس ششمم رو نادیده گرفتم و گفتم «سخت نگیر بابا یکم گاردتو بیار پایین» سرزنش میکنم که بیفایدهست. آه. این چیزا خیلی مهم نیست بگذریم...
همیشه تنها راه حلم دوری از هرجاییه که من رو میشناسن. فرار از صحبت کردن. از هرچیزی. فکر میکنم این بار هم قراره طولانی باشه. چون حتی از صحبت کردن با دکترمم فراری شدم و نمیدونم کی قراره دوباره همهچیز به حالت عادی برگرده، چون اصلا یادم نمیاد قبلا چطور بوده.