همهچیز به خودش رنگ تاریکی گرفته، لایهای از خاک که با هیچ دستمالی قابل پاک شدن نیست. برگها تازگیشون رو از دست دادند. آسمون دیگه مثل قبل، آبی نیست. الان همهچیز مات و بیروحه. بوی بهار نیست... گذر زمان حس نمیشه. شاید ما طلسم شدیم که برای همیشه در زمستان باقی بمونیم و هرگز، بهار ما، به دیدارمون نیاد.

میخواهم قصهای بگویم. قصهای که شاید برای همهی ما تکراری باشد.
—★
همهجا خاکستری شده بود. گرد و غبار در هوا معلق بود، گویی که زمان متوقف شده بود. رنگها مرده بودند، سفیدها زرد شده بودند و قهوهای ها خاکستری. نور از لای پردهی کهنه میآمد، اما به هیچچیز جان نمیداد. هوا بوی چیزی را میداد که سالهاست فراموش شده است. ساکت است اما زنده نیست.
وقتی دستم را روی میز کشیدم، گرد و غبار شکل انگشتم را به خود گرفت. دفترچهای چروکیده، با جلدی که پوسیده شده بود، روی میز قرار داشت. آنقدر ضخامت داشت که انگار تمام جان این مکان را در خودش ذخیره کرده بود. دفتر با جملهای شروع میشد... «همهچیز سر جایش بود، جز من.» همین یک جمله مرا وادار کرد تا ادامهی این دفتر را بخوانم.
«مدتی است جملههایم قبل از اینکه تمام شوند، پنهان میشوند. انگار که کسی وسط حرفها، چراغ را خاموش میکند. میگویند سنم بالاتر رفته، جسمم پیر شده است، اما من هنوز همانجا ماندهام؛ جایی در حوالی هجده سالگی. وقتی هنوز میدانستم که چه میخواهم. قبلا میدانستم چرا صبحها بیدار میشوم، اما حالا فقط بیدار میشوم. رنگها دیگر اسم ندارند. همهچیز بیرنگ است، حتی خاطرههایی که باید سرشار از رنگ باشند. حالا همهی گرد و غبار روی وسایل خانهی ما نشستهاند. همانطور که کل این سالها روی من نشسته بودند. انگار زمان بعد از هجده سالگی جلو نرفته بود. من همانجا متوقف شده بودم. با تو. تمام این سالها دنبال تکهای از درونم میگشتم، میدانستم قطعهای کم است. اما هیچکس نمیدانست چیست. آخر آدم وقتی نداند چه چیزی را گم کرده، چگونه دنبالش بگردد؟ کارهایی که دوستشان داشتم را دیگر انجام نمیدهم. هیچ چیزی تکانم نمیدهد. زمان طنابهایش را دورم حلقه کرده و سرجایم میخکوب کرده است. هر روز میگذرد و من فقط غروب خورشید را میبینم و هر لحظه این رنگ هم برایم کمرنگ تر میشود. ساعتها از کار افتادهاند. هیچ صدایی نمیپیچد. نفس کشیدن برایم سختتر میشود. انگار این خانه هر لحظه، ظرفیت نفسهایم را کمتر و دقیقههایم را کوتاهتر میکند. نمیدانم. شاید آخرش برای همه همینگونه باشد.»
نمیدانستم راوی این قصه چه کسیست، اما روحش را در این خانه کدر و خسته میبینم. در همین دیوارهای پوسیده، در همین مبلهای زبر و سرد. هوای این خانه سنگین بود، مانند تمام حرفهای ناگفته او.
-لونا

داشتم به این فکر میکردم که، چرا من هیچوقت نتونستم یک متن بسیار ادبی و منحصر به فرد بنویسم؟ من که آرزوی نویسنده شدن و نوشتن کتابم رو دارم، آیا با این قلم، شانسی براش دارم؟ همیشه وقتی متنهای بقیه رو در قالب نامهنویسی و یا حتی روزمرگی ساده میدیدم و به جملاتشون فکر میکردم، با خودم میگفتم اینا از کجا به ذهنشون میآد؟ نکنه ذهن من مشکل داره که چنین چیزایی رو توش جا نمیده؟
نمیتونم بگم دیگه این فکر رو نمیکنم، گاهی اونقدر آزاردهنده میشه که دلم نمیخواد بنویسم. اما متوجه چیزی شدم. دلیلی که نوشتههای من برعکس ذهنم اونقدر منظم نیستند، اینه که من بهشون اجازه نمیدم. یعنی... فقط به یک کلمه فکر میکنم و انگار مغزم رو خاموش میکنم. میذارم انگشتهام خودشون ادامه بدن. هرگز نمیفهمم من چطور این رو نوشتم، جوری که... احساساتم خودشون بیرون میان. منم خیلی دلم میخواست مثل بقیه از کلمات خاص و توصیفهای منحصر به فرد استفاده کنم... ولی شاید اگه بخوام بخش مثبتش رو نگاه کنم زنده بودن نوشتههامه؟ نمیدونم. حداقل میدونم یک نقاب دروغین نگذاشتم و هرچی هست، مهتاب واقعیه. اما خب... گاهی مهتاب دلزده و ناامیدم میکنه... :")

سرما زیر پوستم نفوذ کرده است. تپش قلبم را به سختی احساس میکنم. خون در رگهایم، درحال یخ زدن است. چیزی به شروع اجرا نمانده است؛ آخرین رقص زندگیام. انگشتانم حس نمیشود، پس آن هیولا کارش را به این زودی شروع کرده است. این رسمش نبود که با این بیرحمی نیرویم را ازم بدزدند و از آن بر علیهام استفاده کنند. اسمم را صدا میزنند. دیگر وقتش است. به آرامی با اسکیتهایم به زمین یخی میروم. گرمای خون در میان آن همه سرما، جوری بود که انگار دارد به پوستم ذره ذره تَرَک میاندازد. با شنیدن موسیقی، به سختی پاهایم را حرکت دادم. دیگر مهم نبود چه میشود. دلم میخواست جوری برقصم که دیگر پاهایم حسرتی به دلشان نماند. حرکاتی که از اجرایشان ترس داشتم را به نمایش گذاشتم. هیچ چیزی جز موسیقی را نمیشنیدم. خون از نوک انگشتانم شروع به چکه کرد و متوجه شدم کفشهایم رد خون را روی زمین به جای گذاشتند. به هرحال، شاید امضای کار من این بود. دیگر کار از کار گذشته بود. اشکهایم اینبار برکهای از جنس یخ بودند. قلبم... دیگر جریان خون را حس نمیکردم. پس فقط چرخیدم. آن قدر روی آن زمین یخی چرخیدم تا زمانی که نفسم ببرد. حالا دیگر همهچیز تمام شده بود. من روی آن زمین خونین یخی افتاده بودم، گویی که من هم جزئی از آن بودم.
-لونا