نور ملایم ماه، تاریکی شب را شفافتر کرده بود؛ گویی که در حال نوازش آسمان نیلی بود. ماه به آرامی روی سطح آب نشسته بود، مانند لکهای لرزان از نقره که با هر نسیم خط خطی میشد. باد خنکی لای موهایم پیچید و آنها را به رقص وادار کرد. وقتی که صورتم را به جهت باد چرخاندم، نور آبی رنگ و سردی، چشمهایم را گرفت. یک دختر، با موهای نقرهای یخی از جنس ماه و هالهای از سرما مقابلم روی رودخانه ایستاده بود. چهرهاش را به وضوح ندیدم، اما میتوانستم روشناییش را احساس کنم؛ گویی که او دختر مهتاب است.
بادی که مرا به این جهت کشانده بود، مانند دعوتنامهای برای تماشای رقص دختر مهتاب بود. قدم به قدم زیر نور ماه میرقصید. بلورهای یخ زیر پاهایش این صحنه را چندین برابر زیباتر کرده بود. هر حرکت جوری بود که انگار بندهای دورش را باز میکرد. این رقص یک آزادی تمام بود. شاید آنچه در رقص او میدیدم، آرزویی بود که سالها در خودم دفن کرده بودم. سرمای حضورش به استخوان نمیرسید؛ به روحم مینشست. در شبی سرد، تنها، در تک نور امیدش برای آزادی چنگ میزد. تمام رقصیدنش پیام رهایی میداد. نمیدانم؛ دختر مهتاب با زنجیری به شبها وصل شده بود، یا قصهی مهتاب گستردهتر از این حرفها بود.
مهتاب میرقصید و من برای اولین بار فهمیدم آزادی همیشه گرم نیست.
به کتابها و تستهایی که باید کار کنم نگاه میکنم نفسم میگیره. با اینکه این همه خوندم ولی هنوز حجم زیادی از دروس باقی مونده. دیروز به بابام میگفتم کنکور برای یه آدم ۱۸ ساله یکم زیادی سخت نیست؟
پارسال وضعیت خیلی سخت تر از امسال بود، شایدم امسال بخاطر داروهام بیحسم و اصلا نمیفهمم استرسمو. حسش نمیکنم میدونید؟ یعنی میدونم نگرانم ولی نمیتونم بفهممش. چطور بگم... انگار که میدونید کشیدن دندون درد داره ولی بیحسی اجازه نمیده شما بفهمید.
فیزیک و شیمیم خیلی عقبه. دلم میخواد فقط زودتر تموم شه. ای کاش امسال آخرش باشه. یادم نمیاد زندگی بدون استرس کنکور چه شکلی بود. فقط میدونم از همون راهنمایی استرس کنکور رو داشتم تا به الان. چون میدونم تنها راهمه. اونم با محدودیت. رشتههای شهریهپرداز رو حتی نمیتونم بهش فکر کنم. نمیدونم ممکنه من از پسش بربیام؟ میدونم هوشش رو دارم، استقامتشو دارم و اراده کنم میتونم، ولی نمیدونم بدنم چقدر کشش داره... شاید فقط باید در رو روی خودم قفل کنم و بدون نگاه کردن به ساعت بخونم؟
تولدم نزدیکه... نمیدونم باور کنم اینقدر سریع یک سال گذشته و من دارم ۱۹ ساله میشم. دیروز به بابام میگفتم که حس میکنم توی ۱۶ سالگیم قفل شدم و هرگز دیگه بزرگ نشدم. خندید و گفت که شبیه منی، منم با اینکه ۴۷ سالمه ولی حس میکنم یه جوون ۲۴ ۲۵ ساله ام و انگار بزرگ نشدم. خیلی عجیبه. اینطور نیست؟
یه سال دیگه هم گذشت. چه سخت چه آسون. این گذر زمان بهمون نشون داد که هرچقدر هم سخت بگذره... مهم اینه که میگذره و موندگار نیست. هرچند، یه سری اثرهایی که میذاره هرگز پاک نمیشن. خوشحالم امسال هم تموم شد. امیدوارم سال بعدی، سرشار از اتفاقای خوب، خوشحالی، امید و زندگی باشه که وقتی به آخرش برسیم، ازش با خوبی و خوشحالی یاد کنیم.
به خودم افتخار میکنم که تونستم امسال چندین قدم بهتر از پارسالم باشم.
سال نوی همگی مبارک، با آرزوی بهترینها برای همه، حتی اونایی که نمیشناسمشون. 🤍
مدت طولانی ایه که نمیتونم به آسونی بیدار شم. صدای هیچکس رو نمیشنوم و بخوام خیلی خودمونی بگم، بیهوش میشم. قرار بود امروز برم دکتر، ولی خواب موندم و نوبتم رو از دست دادم. مهم نیست آلارمم زنگ بخوره یا یه نفر دیگه بیدارم کنه، من بیدار نمیشم.
در همین حال مشکل به خواب رفتن هم دارم. یعنی با کلی دردسر و غلت خوردن شبها چشمام رو هم میره یا بخوام خیلی خودمونی بگم، منتظر میمونم تا بیهوش بشم.
این وضعیت خیلی کلافه ام کرده. هرچقدر هم بخوابم و استراحت کنم، بدن دردم خوب نمیشه. سردردم موندگاره و جون ندارم. وعدههای غذاییمو میخورم، اما همچنان بی فایده ست و حتی میتونم بگم بیشتر از قبل که اشتهام بسته بود الان سرگیجه میگیرم.
الان وقت خوابیدن نیست. وقت خستگی نیست. باید پاشم. باید کار کنم. باید درس بخونم. ولی... نمیدونم... همیشه ناامید میکنم. این بود همون «مهتاب زرنگ»؟
نمیدونم شاید واقعا فقط خسته ام و یکم باید مهربون تر بشم با خودم... شاید واقعا چون اینطوریم به دکتر رفتن یا نرفتنم اهمیت نمیدم که بخوام بیدار شم. همش زیر سر این داروهای کوفتیه که بیحسم کردن. خیلی خوبه ها ولی از به جهت هم خوب نیست... چون احساساتم با خاموشن یا مثل آتشفشان تازه فعال شدهاند که قابل کنترل نیستند...
دارم کمکم به زندگی برمیگردم. یعنی نمیتونم بگم خیلی برگشتم، ولی حداقل از جام بلند شدم. نوشتن چپتر جدید داستانم و کار کردن روی چپتر بعدی حالم رو بهتر کرد. البته که کتاب خوندن هم همینطور. دیشب که داشتم کتاب میخوندم و غرق داستان شده بودم یکم حال و هوای دور و برم رو یادم رفت و تونستم کتابهای درسیمم تحمل کنم. الانم دلم میخواد بخونمش و امشب تمومش کنم. ببینم بالاخره پوآرو چطور معما رو حل میکنه؟
دلم برای کتاب خوندن تنگ شده بود. بیشتر از یک سال بود از آخرین باری که درست حسابی کتاب خونده بودم میگذشت. یک عالمه لیست دارم که هرگز وقت نکردم بهشون برسم. الان فهمیدم که چقدر تحمل زندگی رو برام آسون تر میکنند.
یه دوست جدید، یه خواهر بزرگتر جدید دارم که اون تونست من رو سرپا کنه. قلبم رو لمس کرد و حرفهاش رو باور کردم. تونستم بهش اعتماد کنم و بلند شم. دستمو گرفت. ممنونم. تموم تلاشمو میکنم ناامیدت نکنم سونبه.
من مطمئنم همهچیز بهتر میشه. همهچیز درست میشه. وضعیت کشورمون بهتر میشه. اقتصاد بهتر میشه و من بهش ایمان دارم. میدونم بالاخره تموم میشه و بهتر میشه. هروقت با خدا حرف میزنم قلبم آروم میشه و شب راحتتر میخوابم...
« من اون زخم ها رو به حال خودشون رها کردم. فکر میکردم خوب میشن... زمانی که خشک شدنشون رو دیدم امیدوار شدم. اما فکر نمیکردم هر بادی قراره باعث سوزش اونها بشه.»