دلم میخواد چپتر های جدید داستانم رو بنویسم، ولی دوباره قلمم قفل شده. دوست دارم بشینم و گنشین بازی کنم، اما حالا حالا ها نت نداریم. دلم میخواد کتاب بخونم، اما چشمام خیلی میسوزه. هرچند غیر از درس خوندن تنها تفریحم همین کتاب خوندنه. خیلی خیلی دلتنگ بودم. من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم و همیشه وقتی با بابام میرفتیم لوازم تحریری، من کل مدت هوش و حواسم سمت قفسه کتابها بود. زیاد نمیتونستم اون مواقع کتاب بخرم، با همون معدود کتابهایی که داشتم و چندین بار خونده بودمشون خوشحال بودم. حالا که فکرشو میکنم هنوزم همین اخلاقم باقی مونده.
دلم میخواد پازل درست کنم، آخرین باری که پازل درست کردم فکر میکنم ۱۲ ساله بودم. الان با وجود شیطون بودن داداشم و همچنین نداشتن یه مکان مناسب برای پازل درست کردن، ازش محرومم. به هرحال منطقیترین تصمیم همینه.
یه زمانی شطرنجم خیلی خوب بود، اما الان انگار یه تازهکار خسته ام که حتی حواسش به حرکاتش نیست. شاید بعد کنکورم باید جدی بهش رسیدگی کنم. شطرنج خیلی جذابه و واقعا تمرکز بالایی میخواد.
اصلا نمیدونم چرا این صفحه رو باز کردم این چرت و پرت هارو نوشتم، فکر کنم فقط دلم میخواست صحبت کنم
تنها چیزی که اخیرا حس و حال خوبی بهم میده کتاب خوندنه. هرچند نمیتونم از ژانر جنایی-معمایی بیام بیرون و نیازمند پیشنهادات شما برای ژانرهای دیگه هستم. کتابی که کسلکننده باشه رو نمیخوام. اگه پیشنهادی دارید ممنون میشم باهام به اشتراک بذارید. :>
دلم میخواد از هرکسی و هرچیزی که میشناختم فاصله بگیرم و دور شم. اصلا دلم میخواد توی یه مکانی باشم که همه غریبه باشن. هیچکس ندونه من کیام چیام کجام. هیچی. مطلقا هیچی. همین الانشم افراد زندگیم به جز خانوادهام نمیدونن. وقتی به این فکر میکنم که بازم یه سری چیزای محدودی هست که اونا میدونن حس ناامنی بهم دست میده. گاهی دلم نمیخواد از ذهنها فراموش شم، ولی همزمان مثل الان، دلم میخواد هیچکس من رو نشناسه. میدونید؟ الان از این تنهایی خوشم میاد. من فضای بلاگیکس رو دوست ندارم، ولی الان که هیچکس نمیدونه من کیام حس راحتتری بهم میده. اصلا انرژیای برای چک کردن همهی وبلاگها خرج نمیکنم و میدونم هیچکسم ازم توقعی نداره. ظاهر اینجا دیگه برام مهم نیست. صرفا میام و مینویسم. دیگه به حس وبلاگ نویسیش اهمیت نمیدم. حقیقتا نمیدونم شاید چون از این ناراحتم که فهمیدم تمام افکارم درمورد یه آدمی که میشناسم درست در اومده و بازم دارم خودمو بابت اینکه حس ششمم رو نادیده گرفتم و گفتم «سخت نگیر بابا یکم گاردتو بیار پایین» سرزنش میکنم که بیفایدهست. آه. این چیزا خیلی مهم نیست بگذریم...
همیشه تنها راه حلم دوری از هرجاییه که من رو میشناسن. فرار از صحبت کردن. از هرچیزی. فکر میکنم این بار هم قراره طولانی باشه. چون حتی از صحبت کردن با دکترمم فراری شدم و نمیدونم کی قراره دوباره همهچیز به حالت عادی برگرده، چون اصلا یادم نمیاد قبلا چطور بوده.
نور ملایم ماه، تاریکی شب را شفافتر کرده بود؛ گویی که در حال نوازش آسمان نیلی بود. ماه به آرامی روی سطح آب نشسته بود، مانند لکهای لرزان از نقره که با هر نسیم خط خطی میشد. باد خنکی لای موهایم پیچید و آنها را به رقص وادار کرد. وقتی که صورتم را به جهت باد چرخاندم، نور آبی رنگ و سردی، چشمهایم را گرفت. یک دختر، با موهای نقرهای یخی از جنس ماه و هالهای از سرما مقابلم روی رودخانه ایستاده بود. چهرهاش را به وضوح ندیدم، اما میتوانستم روشناییش را احساس کنم؛ گویی که او دختر مهتاب است.
بادی که مرا به این جهت کشانده بود، مانند دعوتنامهای برای تماشای رقص دختر مهتاب بود. قدم به قدم زیر نور ماه میرقصید. بلورهای یخ زیر پاهایش این صحنه را چندین برابر زیباتر کرده بود. هر حرکت جوری بود که انگار بندهای دورش را باز میکرد. این رقص یک آزادی تمام بود. شاید آنچه در رقص او میدیدم، آرزویی بود که سالها در خودم دفن کرده بودم. سرمای حضورش به استخوان نمیرسید؛ به روحم مینشست. در شبی سرد، تنها، در تک نور امیدش برای آزادی چنگ میزد. تمام رقصیدنش پیام رهایی میداد. نمیدانم؛ دختر مهتاب با زنجیری به شبها وصل شده بود، یا قصهی مهتاب گستردهتر از این حرفها بود.
مهتاب میرقصید و من برای اولین بار فهمیدم آزادی همیشه گرم نیست.
به کتابها و تستهایی که باید کار کنم نگاه میکنم نفسم میگیره. با اینکه این همه خوندم ولی هنوز حجم زیادی از دروس باقی مونده. دیروز به بابام میگفتم کنکور برای یه آدم ۱۸ ساله یکم زیادی سخت نیست؟
پارسال وضعیت خیلی سخت تر از امسال بود، شایدم امسال بخاطر داروهام بیحسم و اصلا نمیفهمم استرسمو. حسش نمیکنم میدونید؟ یعنی میدونم نگرانم ولی نمیتونم بفهممش. چطور بگم... انگار که میدونید کشیدن دندون درد داره ولی بیحسی اجازه نمیده شما بفهمید.
فیزیک و شیمیم خیلی عقبه. دلم میخواد فقط زودتر تموم شه. ای کاش امسال آخرش باشه. یادم نمیاد زندگی بدون استرس کنکور چه شکلی بود. فقط میدونم از همون راهنمایی استرس کنکور رو داشتم تا به الان. چون میدونم تنها راهمه. اونم با محدودیت. رشتههای شهریهپرداز رو حتی نمیتونم بهش فکر کنم. نمیدونم ممکنه من از پسش بربیام؟ میدونم هوشش رو دارم، استقامتشو دارم و اراده کنم میتونم، ولی نمیدونم بدنم چقدر کشش داره... شاید فقط باید در رو روی خودم قفل کنم و بدون نگاه کردن به ساعت بخونم؟
تولدم نزدیکه... نمیدونم باور کنم اینقدر سریع یک سال گذشته و من دارم ۱۹ ساله میشم. دیروز به بابام میگفتم که حس میکنم توی ۱۶ سالگیم قفل شدم و هرگز دیگه بزرگ نشدم. خندید و گفت که شبیه منی، منم با اینکه ۴۷ سالمه ولی حس میکنم یه جوون ۲۴ ۲۵ ساله ام و انگار بزرگ نشدم. خیلی عجیبه. اینطور نیست؟
« من اون زخم ها رو به حال خودشون رها کردم. فکر میکردم خوب میشن... زمانی که خشک شدنشون رو دیدم امیدوار شدم. اما فکر نمیکردم هر بادی قراره باعث سوزش اونها بشه.»